پیامبر یاهو

سلام خوبین ؟ منم خوبم یعنی سعی میکنم خوب باشم ممنونم مثل همیشه از عزیزانی که برام کامنت میگذارن . نظر میدن. حرف میزنن. جانم برای شما بگه که من خیلی خیلی درگیر کار هستم و این باعث میشه تنها پل ارتباطی ما همین وبلاگ باشه  خوشحالم که این دنیای مجازی افریده شد و پیامبر یاهو ما را به هم نزدیک کرد.
خب این یاهو هم یه جور  پیامبر دیگه البته از نوع مجازی !
درود میفرستم به همه ی شما عزیزان و یک داستان کوتاه میگذارم اینجا تا ببینیم نظر دوستان چه باشد لبخند
دلتنگی در غربت و دوری از عزیزان گاهی انقدر سخت میشه که از خدا میخوام یک روز خیلی خیلی زود منو از این برزخ بیرون بیاره ولی با همه ی اینها خدا را شاکرم چون مصلحت من در گرو تدبیر اوست
پیشاپیش  ماه رجب و شعبان و رمضان بر همه مبارک باشد .
فعلا خدانگهدار


داستان کوتاه
زن زرد
پرده بسته شد. زن  نیمه برهنه محبوس شد در چهاردیواریی که به اندازه ی تختش بود. همه چیز سفید بود. منتظر شد تا یک نفر بیاید. آرام دراز کشیده بود روی تخت و به یاد نمی آورد صبح است یا شب . اطمینان نداشت ولی حس گرسنگی به او میگفت دم ظهر است .
پرده باز شد.زنی با روپوش سفید روبرویش ایستاد.
-خوبی ؟
-خوبم بله!
صدا قطع شد.
زن با روپوش سفید  رفت.
آمد.
توی دستش کاسه ای کوچک بود و یک کاردک.
زن نیمه برهنه چشم هایش را بست.یک چیز داغ روی پوستش کشیده شد. بعد یک پارچه ی تمیز سفید . بعد ...غیییژ .چیزی از تنش داشت کنده میشد.
-چند سالته ؟

-27
-من 25 سالمه
-جدی ؟ هههه.. شوخی کردم من 3 سال از بیست و پنج سالگیم گذشته. بین خودمون بمونه!
هر دو خندیدند.
زن با روپوش سفید رفت. زن نیمه برهنه روی تخت نشست. سرو صدای سالن زیاد بود.صدای نوزادی در سالن پیچید.صدا شبیه خاطره ای در ذهن زن نیمه برهنه دوید . صدا ها بیشتر شد. هییش هیش زنان با صداها و  لهجه های مختلف سالن را پر کرد.زنی گفت بچه را که اینجورجاها نمیارند. زن دیگری گفت خب بچه است گریه میکند مادر بچه هیم هیم کنان با بچه حرف میزد و سعی میکرد آرامش کند.صداها در هم قاطی شد .
نوزاد گریه اش بند آمد.چیزی دیده نمیشد ولی از صدا معلوم بود که وحشت کرده است . زنان نیز به تبعیت از نوزاد ساکت شدند .سکوت برقرار شد و همه رفتند روی حرف های همیشگی خودشان.بوی عود در هوا پیچید.سکوت بعد از گریه نوزاد در ذهن زن زنده شد. زن جیغ زد.خیلی آرام. میترسید بلند جیغ بزند و بیافتد روی خونریزی و این خونریزی حالش را به هم میزد.ملحفه ها نقطه نقطه خون شده بودندو روز آخر یک پارچه قرمز. از بس آب خورده بود سرگیجه گرفته بود. روزی هزار بار به خودش لعنت میفرستاد.آنقدر توی بیمارستان جیغ کشیده بود و بد و بیراه به پرستار ها گفته بودکه اینجا دیگر جیکش در نمی امد.کیسه ی آبش زود تر از موعد پاره شده بود و او هیچ نمیدانست. فقط دکتر به او گفته بود باز هم باردار میشی . ناراحت نباش.نوزاد بال در اورده بود و هوا بوی شیر میداد.
مچاله شد توی خودش. دو زانو .توی چهاردیواری سفیدی که به اندازه ی طابوتش بود . مثل برگ زردی که روی زمین افتاده باشد و پاییز به اجبار او را از همه جدا کرده بود . خشکانده بود و از درخت لغزانده بود روی موزاییک حیاط خانه شان.
زن با روپوش سفید آمد.حوله را کشید روی تن زن. حوله گرم بود و زن خوشش آمد.
-خب ! موم اندازی  تمام شد.اصلاح ابرو ندارید؟
-نه .تایم ندارم دیرم شده .ممنون
لباسش را پوشید . پول آرایشگاه را داد و رفت.
به خانه که رسید خسته بود و گرسنه. یک لیوان آب خورد و تکه ای نان و پنیر که از شام قبل باقی مانده بود.رفت روی تخت دراز کشید. خوابید .کنار جای خالی شوهرش.

asma.sharjah

12.06.2010

 

                    

 

/ 44 نظر / 8 بازدید