شب و روز

شب و روز , شب و روز ,شب و روز

توی این چرخ و فلکی که نامش روزمره گی ست ,

با سایه ام

چرخ میخورم .

بنفش,

مثل کبودی تن ابرها-

بعد از شلاق خدا.

به سایه ام میگویم

ابرها حق دارند گریه کنند

من حق ندارم ؟

...

اتاقم سفید است .

در همسایگی آسمان خامی که بوی پرنده نمی دهد .

من و سایه ام به هم نگاه می کنیم

و تا فرصتی پیش می آید

ادای یکدیگر را در می آوریم .

میگرنم به تمام آسمان سرایت کرده است.

...

به سایه ام میگویم

ای نامرد !

تو جا خالی دادی

و همه ی کتک ها را من خوردم .

ابرها هم اینقدر درد می کشند ؟

سوزش کمربند صاعقه در کمر می اندازد ,

و خداوندگارم

با شلوار جین و پیراهنی سفید

در را می بندد و می رود !

سیرم سیر !

مثل همین  قابلمه ای که روی اجاق روشن است

و دارد سر میرود

- با این وجود - دوستش دارم

آنقدر که تیمارستان , دیوانه هایش را

...

شب و روز , شب و روز , شب و روز

خداوند چهارشانه ی من !

برایت

گل بنفشی به موهایم زده ام

که با کبودی دور چشم هایم ست شود

...

به سایه بر می گردم

 

 

/ 15 نظر / 8 بازدید