زمین چاق شده بود

زمین چاق شده بود . داشت این زمستان انار می زایید  . زن ها فکر کرده بودند بعد نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه یک انار کوچولو متولد میشود و به هر زنی یک جفت النگو میدهد بیاندازند دستشان و جرینگ جرینگ یا شاید هم تلیک تلیک صدا بدهد و خوششان بیاید .

دانه های انار را آویز کرده بودند و گوشواره ها ساخته بودند .آه اگر این دانه های انار را گذاشته بودند بماند و انار را نشکافته بودند ....

بگذریم...

خواب می دیدم !

------

شارجه بودم که خواهرم اس ام اس زد که پدر بزرگ مریض احوال است . نگران شدم .

با وجود گرفتاری های شدیدی که این چند ماه اخیر با آن مواجه هستم تصمیم گرفتم به

ایران بروم که مادرم گفت حال پدر بزرگ بهتر شده و میتوانم بعد بیایم . چند روز قبل هم

خواب پدرم را دیده بودم و برای مادرم تعریف کرده بودم این چند روز را هر روز زنگ میزدم و

احوال پرسی میکردم . همه گفتند حالش خوب است و امروز از بیمارستان مرخص

میشود تا جایی که از برادر کوچکم قول گرفتم که به محضی که پدر بزرگ مرخص شد من

 تلفنی با او صحبت کنم . یکی از دوستان ولی پیام تسلیت برایم فرستاد از ایران که

بیشتر شک کردم .  مادر که از همه صبور تر است امروز زنگ زد . گفت آبابا ده روز پیش

رحمت خدا رفته گفتیم تو در غربتی ناراحت میشی. گفتم خدا رحمتش کنه . به دلم

گذشته بود چون خواب بابا را دیدم . به پدر بزرگم میگفتیم آبابا . مرد مهربان و دنیا دیده

 ای بود و همیشه ما را به نماز و عبادت تشویق میکرد . آخرین باری که آبابا را دیدم قبل

از عید امسال بود که برای عروسی برادرم رفته بودم بوشهر . دستش را بوسیدم . گفت

 زحمت نکش . نشستم. روی تخت دراز کشیده بود . گفت کارهات را تمام کن برگرد بیا

بوشهر . گفتم چشم آبابا . تازه کارگر از پاکستان آورده ام برای مغازه ی خیاطی . سر و

سامان میدم میام . گفت خدا اجرت بده. انشالله خدا بیشتر بهت بده . نمازت را هیچ

وقت ترک نکن ...خیلی دوستش داشتم ... روحش شاد .

خدا همه ی رفتگان ما را بیامرزد . چند روز دیگر هم سالگرد فوت پدرم است . دوست

داشتم امروز یادی از ایشان کرده باشم و بس .

فردا روز عرفه است .گرفتن  روزه را برای فردا به همه توصیه میکنم .

غزلی از گذشته تقدیم به پدرم:

تو که یکهو گذاشتی رفتی ،بی خبر /سرد/بی حساب و کتاب

مادرم چای سبز دم میکرد که بیارد برات قبل از خواب

نه!نمیگویم از تو خالی شد خانه می خواهد از تو پر بکند

خاطرات تو را برای ابد ، عکس های تو را برای قاب

گاهی انگار یادمان هم نیست که کسی بوده حال اما نیست

سر سفره انیس میچیند گاهی اوقات باز شش بشقاب

ها! همین دیشب از از صدای کلید ممّد از دور گفت :دایی است !

جای تو تا علی رضا را دید رفت تپ کرد پیش عمه رباب

بگذریم از خودت بگو بابا ! فکر کردی که من نمیدانم

با نمک می خوری غذایت را سکته هم که تو را نکرد مجاب

من دلم خون... خودت که میبینی ! عصبانی؟همیشه نه! اما

متوجه نمیشوم گاهی زندگی چشمه است یا که سراب

اخم کن! خنده ات نمیخواهد از تو این شعر را تمام کنم

مثل آنوقت ها بگو :دختر! جای این کارها بگیر بخواب!

 

 

 

/ 33 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید نصار یوسفی

شعر های کاکتوسی ات را لمس کردم خار نداشت باز هم به لمس شعرهایت می آیم. با سه شعر به روزم و منتظر.

میرزایی

سلام عزیز سکسکه های یک مست با چند لینک و یک بداهه و " حوریه فقه خواند و حوری شد " بروز است مثل جارختی بدون لباس روی تنهایی کمد بودم توی ژورنال های خیاطی من فقط چند جور مد بودم هر چه پوشیدم از تو قیچی شد منتظر حرف و نقدهایتان هستم مرسی نادعلی

عروض

عروض با شعری از سید مهدی موسوی به روز شد ...................با صدای سید مهدی موسوی................. .......................سفرنامه................. منتظر حضورتان هستیم

سعید دارائی

تحلیلی تازه بر فیلم " بازگشت ناپذیر " گاسپار نوئه

یاسر قنبرلو

سلام ... و من رفتم ! 1- شاید سپید شاید طرح شاید ... روز مادر با درخت ها قرارداد بست : « باد رخت ها را نـــَـبـــَرد » 2- رباعی : باران تو از لطف خدا می آید / باران من از مدرسه بر می گردد ! 3- دو بیت ها : زندگی فرش وسیعی ست که خود بافته ای/هرچقدر از گره اش باز کنی باز کم است ! 4- غزل : ما دوتا یک فرق کوچک! نیمه شبها داشتیم/ تو خدارا خواب می دیدی من اما نیچه را! 5- مثنوی : رفتی ّ وبعد پشت سرت پل زدی که چه ؟!/در چشمهای من به خودت زل زدی که چه!؟ بیا که تا سال بعد نیستم ولی منتظر نظرات ارزشمند شما هستم قربان شما یاسر قنبرلو

فریبرز

http://asemaneporsetareman.blogfa.com/ با شعری از لامارتین به روزم و منتظر

ش

فهم و شعور برخی از مردم کجا رفته که با دیدن چند تکه آهن که بر آن نام ضریح نهاده اند،سر از پا نمیشناسند و از آن حاجت میخواهند.واقعا کاری به جز تاسف خوردن نمیتوان انجام داد.اینها نه با فرهنگ سازی درست میشود و نه با آگاه سازی.آنقدر برخی چیزها را برایمان مقدس کرده اند که مطمئنا برخی که این مطالب را نیز میخوانند لب به دندان گرفته و میگوند نعوذ بالله،چه حرفها میزند این خدا نشناس.اما دیروز واقعا با دیدن این صحنه ها تاسف خوردم.حالا برخی میخواهند مردم را از ظلمی که نسبت به آنها روا میشود آگاه کنند.واقعا این کار شدنیست؟قصد توهین ندارم اما حقیقتا بسیاری از ما،افراد ساده لوحی هستیم و زود فریب میخوریم.وبلاگ nhkh.blogfa.com را بخوانید