از ارتفاع پست فراموشی

هو الحق

از دامنش به معجزه افتادم از ارتفاع پست فراموشی

آنجا که هیچ خاطره روشن نیست دنیای خون وخلوت و خاموشی

هر قطعه ی بهاری خود را او بر شوره زار تشنگی من ریخت

نگذاشت یک شب از سر پر دردی بگذاردم به درد بی آغوشی

نادانی ام شبیه دو تا گنجشک سر مست در هوای جهان میخواند

خندان میان شاخه ی دستانش من بودم وتبسم وچاووشی

{بد نیست که اضافه کنم حتی با روح کودکانه ی من آمیخت

با لهجه ام چه خوب کنار آمد وهیچ کس نگفت چه می کوشی  }

ناگاه زوزه ای به هوا برخاست آغوز های دور لبم را خورد

خرگوش های خواب مرا دزدید دردی که نیش بست به هر نوشی

می کوفت در به سینه ی خود آنشب مهتابی از خودش یرقان می ریخت

می رفت باد ریشه بسوزاند درروزهای ساکت بیهوشی

صبح کدام تشنگی من بود فریاد رود رود کبود او

محکم گرفته بود مرا در خویش در انتظار جنبشی وجوشی

در دور دست عطر خدا می رفت تا روح شیری ام پی اوبدود

یک زن میان نور صدایم زد :از این به بعد سبزمی پوشی ...

                ------------------- منتظر نگاه شاعرانه ی شما

باورش مشکل است اما ما آسمان را شلوغ می دیدیم

ابرها را نشانه می رفتیم تشنگی را دروغ می دیدیم

ذهن مان جاده های گیلان بود چهره هامان همیشه خندان بود 

راستش بین آسمان وزمین خویش را در بلوغ می دیدیم 

آخر قصه ماست می خواندیم هر چه بالاست راست می خواندیم

پشت هر چه دروغ یک آروغ از عملکرد دوغ می دیدیم

ناگهان توپ ها صدا کردند جاده ها را جداجداکردند

دوستی را کجا رها کردند که بشر را به یوغ می دیدیم

ذهنمان موج های کارون شد خنده مان ناله های مجنون شد

سالها می گذشت وانسان را در مسیر نبوغ می دیدیم

کاش میشد که شب سحر نشود شرح این قصه مختصر نشود

مگر از ماورای تاریکی یک دریچه فروغ می دیدیم

-----------------------------------

/ 1 نظر / 7 بازدید