دو غزل

سلام به همه ی دوستان خوبم ! ممنونم که آمدید وسرزدید  خوشحال میشوم بیشتر در مورد کارهایم صحبت کنید بلکه ما هم به یک نوایی رسیدیم ! پس خواهش میکنم هر چی دلتون خواست انتقادکنید ونظر بدهید و... پایدار باشید .

با دو غزل شما را به خدا می سپارم :

 

بردند تا تباهی سر ریز ها مرا

جایی میان بهت غم انگیز ها مرا

گفتند اسب یاغی ما رام میشود

بستندبر دهانه و مهمیز ها مرا

دنیا طویله ای شدو هر شعر شیهه ای

پس ضجه میزدند شباویز ها مرا

تف برنژاد تخم‌سگی‌که‌حرام‌کرد

بر یونجه زار آنور کاریز ها مرا

آبستن قبیله ی بی پا و بی سر است

این باید و نباید پرهیز ها مرا

امشب به فتح مزرعه ی باد میروم

بو میکشد ادامه ی پاییز ها مرا

------------------------------------------

مانده فقط که از سر خود وا کنم تورا

زیر طلاق نامه ام امضا کنم تو را

شاید خودت نخواسته بودی از اولش

با حرف های خسته هم آوا کنم تورا

ای کاش بیست سال پس از آنهمه دریغ

گم کرده بودمت نه که پیدا کنم تورا

میپرسمت میان من و تو چه ها گذشت

میخواهمت شروع یک انشا کنم تو را

کنج جهان نشسته ام و گریه میکنم

شاید در این مصاحبه دریا کنم تورا

مثل همیشه نیستم این دل نه آن دل است

آخر کدام گوشه ی دل جا کنم تو را ؟

حتی اگر گذشته ام از تو به سادگی

میخواستم به خیر و خوشی تا کنم تورا

گیرم خدا نخواست ! خودت چه ؟ولی چه سود ؟

وقتی دلم نخواست که دعوا کنم تو را

/ 59 نظر / 8 بازدید