<.-0p[html> کاکتوس های کال

دخترم انامک
  زمان: ٤:۱٥ ‎ب.ظ , شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

خداوندا! صبحت را،ظهرت را،عصرت را،مغربت را،عشایت را،سپاس،سپاس،سپاس...سبحان الله...

دخترم شعر این روزهای من است،خداوند هدیه ای را برایم فرستاده که فرشته ها مراقبش هستند ،دخترک معصومی که در روزهای سرد زمستان وارد خانه ی ما شد ،آن روز، آن روز باد می وزید،دی ماه بود،یکی از روزهای خوب خدا.... دخترکم را انامک نامیدم ، به معنای دی ماه در تقویم ایران باستان و همینطور به معنای خدای بی نام.... من و دخترم با هم پا به این دنیا گذاشته ایم ...

ممنون از این همه کامنت،این همه لطف و اظهار نظر... آهسته و بی سر و صدا روی رمانی که کلیدش را زده ام دارم کار می کنم،از نوشتن هرگز خسته نمی شم، این کوه ،این کوه ، روزگاری آتشفشان فعالی بود... ولی به سکوت این آتشفشان خاموش دل خوش نباش ای دوست ! روزی فوران می کنم و ناگفته هایم را برایت می نویسم ای دوست !ای دوست ، من از تو بسیار آموختم چرا که تو دشمن واقعی من بودی..

خوشحالم که روزگار ، این روزگار با معرفت و چشم سفید، دست دوست و دشمن را برایم رو کرد با تمام پررویی و با کمال خونسردی،اما اینکه من توانستم دوست را از دشمن تشخیص دهم گنج پنهانی از سوی خداوند بود،چون معنای واقعی دوست را دریافتم و قدر و ارزش دوست را شناختم،خوشحالم که دیگر آن دشمنان دوست نما را جارو کرده ام و از خانه ی دلم رانده ام ،و خوشحالم عزیزانی را دارم که معنای واقعی دوست هستند.... دوستانم را دوست دارم ، دشمنانم را دشمن دارم

اگر به خانه ی من آمدی ،برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه کزان به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

sharjah,26/ april 2014 asma

با دست هایم راه می روم
  زمان: ٢:٢٤ ‎ق.ظ , سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

منتشر شد:

 " با دست هایم راه می روم "

مجموعه غزل

اسما شریف نژاد

انتشارات داستان سرا

 ----------------------------------------

دوستانی که مایلند کتاب " با دست هایم راه می روم " را تهیه کنند می توانند با مرکز پخش ققنوس هماهنگ کنند 02166460099
ممنون

 

 

بوی آدمیزاد میاد !
  زمان: ۳:٠٤ ‎ب.ظ , سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ | نویسنده: اسماء شریف نژاد
تمام قتل های زنجیره ای
به گردن زنی ست که
از پشت ویترین طلا فروشی
تنها به یک گل  زرد اشاره کرد
- بو بکش !
-دلم یه گردنبند می خواد که خیلی سنگین باشه!
وقتی می ندازمش گردنم
همچین یه حس خفگی بهم دست بده,
بعد ش هم مثل ویرجینیا وولف
جیبامو پر از سنگ کنم و
دلو بزنم به دریا!
اون وقت روزنامه ها بنویسن:
داغ اون زنجیره به دلش موند !
- بوی آدمیزاد میاد !
 
اسما.شارجه.هجده دسامبر دو هزار و دوازده
الرّحمن
  زمان: ٤:۳٤ ‎ب.ظ , جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

 

الرّحمن

 

دوشنبه بود که افتاد ناگهان در کاج

پرنده در تب و تاب پرندگان در کاج

 

به شکل خستگی ابر، بعد باران بود

گرفت دست به دامان آسمان در کاج

 

تکاند حجم خودش را وزید مثل نسیم

به شاخ و برگ نوا داد مهربان در کاج

 

خوشا پرنده که راهی به آسمان دارد

 خوشا پرنده که می سازد آشیان در کاج

  

صدای ممتد گنجشک های همسایه

سرود سبحان الله همزمان در کاج

 

و می شنیدم که برگ ها به هم گفتند:

بایّ آلاء رب... تکذبان در باد

 

 


 

 

 

 


 

هزار پر
  زمان: ٩:۳۸ ‎ب.ظ , یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

هزار پر

سپرده ام دل عاشق را به دامن گل داوودی

هزار برگ، هزاران برگ هزار لحظه ی خشنودی

 

هزار لحظه به پای عشق شکوفه می دهم و هربار

امید معجزه ای تازه مرا رسانده به بهبودی

 

چنان که در دل من آرام جوانه می زند از خورشید

دو خوشه  گندم و می چینند مجال ظلمت و نابودی

 

ادامه می دهدم در عشق به بی نهایت بودن تا

ابد، همیشه ی بی پایان، ابد، رسیده به مقصودی

 

سپرده ام دل عاشق را به عشق، معجزه ی روشن

هزار پر به دلم داده ست، شدم پرنده به این زودی

اسما.شارجه.18 سپتامبر2011

مرغ خانگی
  زمان: ۳:٤٦ ‎ب.ظ , سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

عید سعید فطر بر همه مسلمانان مبارک

خدایا بر ایمان من بیافزا!

سلام به دوست !

خبر خاصی نیست... جز دعوای همیشگی فرزندان آدم و حوا

.

.

.

غزلی از من در وب سایت ادبی طغیان به نام شاعرانه ها

یک غزل هم اینجا بخوانید

منتظر نظرات ارزشمند شما هستم

سپاس فراوان

.

.

.

 

مرغ خانگی

چاق است مرغ خانگی روزگار من!

دل خسته از زنانگی روزگار من!

 

تن داده به قوقولی غیرت، دلش خوش است

به روح شاعرانگی روزگار من

 

قد قد قدا کنان به نماز است صبح و شب

پرورده ی یگانگی روزگار من

 

با آب و دانه گوشه ی عزلت گزیده است

در فکر جاودانگی روزگار من

 

فکر پریدن از سر او اوفتاده است

چاق است مرغ خانگی روزگار من!

.

.

.

اسما.شارجه.30-اگوست-2011

 

رمضان کریم
  زمان: ٤:٢٧ ‎ب.ظ , دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

 

 

 

گاهی نیاز هست با خدای خودت خلوت کنی

رمضان را همیشه دوست داشتم

بخاطر داشتن وحدت زمانی برای اندیشیدن...

یک دوست مسیحی دارم که برای همه دعا می کنه

برای آدمهای خوب که آرامش بیشتری داشته باشن

برای آدمهای بد برای رسیدن به آرامش و بهبودی

نمی دونم جزو کدوم دسته از آدم ها هستم

ولی ته دلم یه حسی همیشه به دنبال آرامشه

آرامشی که جز با یاد او دلها آرام نمی گیرد

دعا کنیم

برای همدیگر

.

.

.

رمضان بر همه مبارک

                                                             اسما. اول اگوست2011

                                                                      اول رمضان 1432

 

 

 

دریا با من حرف بزن
  زمان: ٢:٥٢ ‎ب.ظ , سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

لاک پشت کوچولو گفت : چقدر زمان برای رسیدن آهسته ست ...

زمان از دست لاک پشت کوچولو خسته شده بود...

.

.

.

دلم برای هوای بندر تنگ شده

باید زودتر خودمو به دریا برسونم

و آخرین آرزومو به دریا بگم

دریا با من حرف بزن*.....

.

.

.

 

شهر من، بوشهر

خُرماپزان بندر بوشهر می­رسد

مُرداد باز از آن سر بوشهر می­رسد!

 

گرمای شهر چاره ندارد، عجیب نیست

دریا اگر به بستر بوشهر می­رسد!

 

دریای پاک، ساحل امید، موج عشق!

با مهربانی از در بوشهر می­رسد

 

نام خلیج فارس که گرم و صمیمی است

از اشک دیده­ی تر بوشهر می­رسد.

 

بوشهر لاجوردی من! شهر نیل­گون!

این شعرها از آن ور بوشهر می­رسد!

 

اسما-شارجه-26جولای2011

 

 * ترانه ای با صدای مهستی

 

استاد شمس لنگرودی
  زمان: ٧:۱٠ ‎ب.ظ , پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

تو مثل منی برف

راه می‌روی و آب می‌شوی.

 

با علمی لدّنی

پنبه بر جراحت سال می‌گذاری

می‌بینم اسفند را عصازنان

به سوی بهار می‌رود.

 

تو مثل منی برف

آتش را روشن می‌کنی

تا در هرمش بمیری

یاس‌های تابستانی ادای تو را در می‌آورند

پروانه‌ها که تو را ندیدند

عاشق او می‌شوند

نکند سرنوشت مرا جائی دیده‌ئی برف.

 

ببین زمین به چه روزی درآمد

تو کرک بال ملائکی

طوری بنشین که زمین چند روزی به شکل اول خود در آید.

 

کاش می‌توانستی تابستان‌ها بباری

تا با تن‌پوشی از برف

برابر خورشید عشوه‌ها می‌کردیم.

 

حس می‌کنم که لشکری از بهشتید

می‌آئید آدم و حوا را به خانه‌ی اول عودت دهید

لشکری از آب

بر ما که نواده‌ی آتشیم

حاشا حاشا

من که ندیده‌ام بشود کاری کرد.

 

به شادی مردم اعتماد مکن برف

تا می‌باری نعمتی

چون بنشینی به لعنت‌شان دچاری.

 

چیزی در سکوت می‌نویسی

همه‌مان را گرفتار حکمت خود می‌کنی

ما که سفید‌خوانی‌های تو را خوب می‌شناسیم.

 

تو چقدر ساده‌ئی که بر همه یکسان می‌باری

تو چقدر ساده‌ئی که سرنوشت بهار را روی درخت‌ها

                                                     می‌نویسی

که شتک‌ها هم می‌خوانند.

 

آخر ببین چه جهان بدی شد

آفتاب را

داور تو قرار داده‌اند

و تو با پائی لرزان به زمین می‌نشینی

پیداست که می‌شکنی برف.

 

تا قَدرت را بدانند

با سنگریزه و خرده شیشه فرود آ

فکر می‌کنم سرنوشت مرا جائی دیده‌ئی برف.

آب شو

آب شو! موسیقی منجمد!‌

و بیا و ببین

رنج را تو کشیدی

به نام بهار

تمام می‌شود.

 محمد شمس لنگرودی

برگرفته از وبلاگ استاد شمس لنگرودی

http://shamselangeroodi.blogfa.com/

رسالت شاعر
  زمان: ۱:۳٥ ‎ب.ظ , پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

رسالت شاعر

می خواستم

قاتل مشهوری شوم،

سر از شاعری در آوردم

آه اگر این رسالت را بر دوش نداشتم

می خواستم

قاتل مشهوری شوم،

سر از شاعری در آوردم.

.....

باز هم سلام به دوست!

روزهای زندگیتون  پر از اردیبهشت!

همچنان منتظر مجوز کتابم هستم و در عین حال چند داستان برای کودک و نوجوان آماده چاپ دارم که دنبال یک ناشر با شرایط مناسب هستم.

ممنون می شم دوستان راهنمایی کنند.

غزلی از من به نام ابرها بخوانید در ماهنامه ادبی طغیان.

کار جدیدی ندارم چون توی هوای امارات شاعری از خاطرم رفته...

سوژه های زیادی برای داستان دارم که سر فرصت روشون کار می کنم.

این روزها مطالعه را به نوشتن ترجیح می دم.

راستی بازی استقلال هم که آبی ها را حسابی شارژ کرد،

این هم شعار من برای استقلالی ها :

گلزن ما حسابیه   رنگ لباسش آبیه

نیشخند

ببخشید دیگه شاعرا هم گاهی اینجوری احساساتی میشن و شعار می سازن!

به یاد روزهای خوب دبیرستان و کل کل کردن با بچه های پیروزی!

به یاد همه ی روزهای خوب!

.

.

.

با یک غزل زیبا از علیرضا بدیع شما را به خدا می سپارم :

 

کاش چون حضرت انگور ببینم خود را

که سرِ دارم و از دور ببینم خود را

جان انگور به جز جام نمی انجامد

در من آن هست که منصور ببینم خود را

مردمان خون مرا هرچه که در شیشه کنند

بیشتر نور علی نور ببینم خود را

سرِ از سینه جدا مانده بگیرم بر کف

در شهیدان نشابور ببینم خود را

نیست شیرین تر از آن خواب که بعد از عمری

صبح برخیزم و در گور ببینم خود را

تو شفاعت کن و بگذار که در رستاخیز

با سر زلف تو محشور ببینم خود را

خرقه ی تنگ جهان در نظر من پشم است!

کاش در پنبه و کافور ببینم خود را...

علیرضا بدیع

برگرفته از وبلاگ علیرضا بدیع

 

 

 اسما.شارجه.١۴ آوریل ٢٠١١

 

سلام به دوست
  زمان: ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ , جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

سلام به دوست

امسال هم مثل این چند سال اخیر بهار با دلتنگی ها آغاز می شه ،

لباس شکوفه اش را تنش می کنه ،

میاد جلوی آیینه ی چشمامون ،

ما هم بهش به به و چه چه می گیم،

٣ ماه می مونه

بعدش هم می ره ...

ولی خدا می دونه

اون بهاری که من منتظرش هستم کی میاد ، ولی حتما و حتما یه وقتی میاد که توی دلها جوانه زده باشه و لبخند روی لبهامون نشونده باشه .توی اون بهار،  همه به هم لبخند می زنن و دلها شاده .

در انتظار بهار موعود

دعا کنیم .

.

.

.

تکالیف نوروزی برای غزل دوستان :

وبلاگ آرش شفاعی و شهریوری هایش

وبلاگ علیرضا بدیع و پری هایش

وبلاگ سید مهدی موسوی و جمعه نویسی هایش

وبلاگ فاطمه اختصاری و رقص روی سیم های خاردارش

وبلاگ وحید نجفی و الف میم روزش

وبلاگ صالح دروندو غزلسرایش

وبلاگ مهدی فرجی و هزار اسم قلم خورده اش

وبلاگ سیامک بهرام پرورو شاعرانه هایش

 وبلاگ محمد ارثی زاد و یک استکان غزلش

وبلاگ شهرام میرزایی و سکسکه های یک مستش

 

.

.

.

این همه وبلاگ خوب معرفی کردم در باب غزل

 غزلی که من عاشقشم و وفادارش می مونم.

به زودی مجموعه غزل هایم وارد بازار خسته ی کتاب می شه که حسابی فرصت کوبیده شدن پیدا کنه

با دست هایم راه می روم

عنوان مجموعه غزل های من

۶۵ غزل و 2 ترانه

انتشارات داستان سرا

.

.

.

داستانی از من به نام بنفش در وب سایت لیلا صادقی .با تشکر از خانم لیلا صادقی

غزل زن انتظار درنشریه بین الملل شعر زن-تاسیان .با تشکر از مه ناز یوسفی عزیز و سایر همکارانشان

غزلی تقدیمی به پدرم که مربوط به سالهای پیش است ولی دوستان لطف کردند و انتشار دادند :

در روزنامه صبح ایران - آرمانصفحه شانزدهم تاریخ دوشنبه نهم اسفند . با تشکر از محمد ولی زاده عزیز

در  پست اسفند ماه وبلاگ وحید نجفی عزیز

.

.

.

یک ترانه بهاریه قدیمی  هم از من بخونید  و ...همین .

به امید دیدار

.

.

.

 

یک ترانه برای بهار

خیاط خانوم، قیچی بزن پارچه ی آسمونی رو

 

پر بکن از دکمه ی سبز، پیرهن مهربونی رو

 

می خوام برام تازه کنی تن چروک و خسته مو

 

وصله بزن با گل سرخ دست و دل شکسته مو

 

یه طرح برام بزن که گل وابشه از دیدن من

 

پروانه مایل بشه به لذت بوسیدن من

 

یه جیب می خوام که داخلش ابر و ستاره جا بشه

 

یه جیب نقره ای که توش جای ترانه ها بشه

 

خیاط خانوم! به سوزنت عطر گل لاله بزن

 

موقع دوختن به چشات نور هزار ساله بزن

 

یادت نره نوبت من اول فروردینه

 

مشتری ها تو نپرون از جلوی آئینه

 

اسممو یادت بمونه، خواهر کوچیکت بهار

 

اگر یه وقت نیومدم، این باشه از من یادگار

.

.

.

 

 اسماء- شارجه- یازده مارچ دوهزار و یازده

 

 

 نوروزتان پیروز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

غروب جدایی
  زمان: ۸:٠٤ ‎ب.ظ , سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

«...فَسَیَکْفِیکَهُمُ اللّهُ وَ هُوَ السَّمِیعُ العَلِیمُ»(بقره، آیه 137).
خداوند در دفع شرّ آنان ترا کافی است او شنونده و دانا است.

این آیه از کلام الله مجید را همیشه بخوانید

و اما سلام

دو روز رفتم بوشهر و نیرویی تازه کردم و برگشتم

خیلی دلتنگ بودم خیلی زیاد

ممنون از احوالپرسی ها و کامنت ها

یک داستان بخوانید از من به نام  فردا بارونه! در وب سایت ادبی دانوش

یک غزل هم اینجا

ببخشید اگه تند تند میام و می رم

وقت ندارم

گریه

آخ

.

.

.

.

این هم واسه برادرزاده ی عزیزم روشنا :

به زبان انگلیسی بهش می گن آی لاو یو

ولی من بهت می گم :

آی آلبالو !

.

.

.

غزل را هم همین جا بردارید

غروب جدایی

خورشید بین سایه­مان ایستاده است،

 دارد غروب می­کند و شعر می­شود

شاید به شیوه­ی دل شرجی گرفته­اش

 یاد جنوب می­کند و شعر می­شود

 

او شاهد است روی همین پل کنار آب

قلاب و تور و ماهی­مان روبراه بود

هر عصر جمعه خاطره­ی خنده­هایمان

 در او رسوب می­کند و شعر می­شود

 

تو آسمان خراشی و مخدوش می­کنی

 آبی آسمان مرا با غرور خویش

با خرده شیشه­ات به دلم خط که می­کشی،

دل سنگ­کوب می­کند و شعر می­شود

 

دل نیست، حس مبهم و گیجی­ست توی شعر

 در یک ردیف و قافیه جان می­دهد به من،

مصراع می­شود و نمی­دانم از کجا

 یک فکر خوب می­کند و شعر می­شود

 

باید تو را نوشته نوشته رها کنم

 در بیت آخر غزلم بی­خدافظی

تاریکی آمده­ست و خورشید بین­مان

 دارد غروب می­کند و شعر می­شود

.

.

 

اسماء - شارجه - هشتم فوریه دوهزار و یازده

 

من فوت شده ام
  زمان: ٥:٢٤ ‎ب.ظ , شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

 

خاموشم
مثل شمع روی کیک تولد
من
فوت
شده ام
...
اسما-
خانه ی  پدری-
بوشهر-بهمن ١٣٨٩
باغچه ی کوچک من
  زمان: ٦:٢٤ ‎ب.ظ , چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

فروغ بیدار است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

......

با نام فروغ به روز شدن و تولدی دیگر از فروغ خواندن و  میان آفتاب  هشتم دی ماه ...

سلام به دوست

ممنون که به باغچه ی کوچک من میاین !قلب

فقط مواظب باشین زخمی نشین !گاوچران

یه داستان بخونین از من به نام سی سالگی در وب سایت ادبی والس

یه غزل هم اینجا بخونین

دیگه حرفی نیست

سال نو میلادی نیز مبارک

التماس دعا

خداحافظ

اسما. شارجه .٢٩ دسامبر ٢٠١٠

 غزل :

 

زن انتظار: به زنان جنوب

 

 

در انتظارت مانده­ام فانوس در دست

 

 

ای ناخدای مست اقیانوس در دست!

 

 

 

من نه پری هستم نه ماهی! یک زنم که

 

 

چشم انتظار یک نفر با نام مرد است!

 

 

یک زن که چشم آرزویش رو به دریاست

 

 

با یک بغل آه و هزار افسوس در دست

 

 

 

من راوی درد زنانی در جنوبم

 

 

درد زنی با زخم نامحسوس در دست!

 

 

 

درد زنی با جعبه­های آرزویش

 

 

با بچه­ها و شوهر و ناموس در دست!

 

 

 

خودسوزی­اش ثبت است در تقویم عالم

 

 

هر روز آتش می­زند ققنوس در دست!

 

 

 

دوست و دشمن
  زمان: ٩:٤۸ ‎ب.ظ , جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

سلام به همه

همه یعنی چه دوست و چه دشمن

راستش تازگی فهمیدم چند تا از غیر دوستاران مطالبم نیز هرازگاهی به وبلاگم سر می زنن. دستشون درد نکنه . راستی دست پرشین بلاگ هم درد نکنه که سرویس آمار زنده برای مشاهده بازدیدکنندگان وبلاگم ارایه کرده. خدا را شکر مثل بقیه کوچ نکردم از پرشین بلاگ. خب ما صبوریم . تا صبر شما چقدر باشد .

کارای شرکت نمی گذاره مطلب جدید بزنم . مشتری ها کارای شرکت کارا کارا کارا

این روزا به جای شعر و شعر و شعر باید بنویسم کار و کار و کار

و به جز معرفی چند تا از مطالبم در وبسایتای دیگه خبر تازه ای براتون ندارم

یه چند تا از دوستان لینکاشون را اضافه کردم  که می تونید در بخش همسایه ها مشاهده کنید

حتما بهشون سر بزنید

عصر جمعه تون بخیر

دعای خیر شما بدرقه ی راه من

------

عبارات آبی قابل کلیک کردن هستند :

شعری از من به نام  روح عزیز در سایت ادبی والس

داستانی از من به نام پاییز پدرسوخته در سایت ادبی والس

شعری از من به نام  شب و روز در تاسیان. نشریه بین الملل زن

ترجمه ی شعر شب و روز به زبان فرانسه در تاسیان . نشریه بین الملل زن

دو غزل از من به نام کافی شاپ و که انتظار ... در نشریه الکترونی عروض

فعلا اینها را داشته باشید سر فرصت باز معرفی میکنم

ممنون که تنهام نمیگذارید

 

نماز آیات
  زمان: ۸:٠٤ ‎ب.ظ , یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

نماز آیات

آتش کج و معوج شد.باد وزید و آتش گر گرفت.شعله کشید به طرف بالا و باز آرام گرفت. بوی گل محبوبه ی شب در حیاط پیچید.باد محبوبه را در هوا پراکنده کرد و شب در خلسه ای خنک در چشم های ستارگان سرمه ریخت.زیبایی باغچه در تاریکی آرامش خاصی داشت.

مادر شیر آب را در باغچه باز کرد و وضو گرفت .

- تا صبح نشده باید نمازش را خواند و گرنه قضا می شه.

-چه حرفا! تا  ماه گرفتگی سال دیگه وقت داریم.

دختر هم وضو گرفت و رفت.

آب در باغچه پخش شد و به گلهای رز و محبوبه رسید.

-الهم صل علی..

صدای خش خش برگ ها از آن طرف باغچه در تاریکی به گوش می رسید. زن ، برهنگی دستش را زیر چادر نمازی گلدارش پنهان کرد.چادر ، گل صورتی ریزی داشت با پس زمینه ی آبی آسمانی که خطوط خاکستری رنگی مثل بارش باران آسمانش را پر کرده بود. توی چادر از شب خبری نبود. روز بود و گلها میرقصیدند.

کنار دیوار کوچک باغچه ، برگ های زرد و چوب های خشکیده ی نخل فراوان بود.پیرمرد از نخل پایین امد و با دست مشغول جمع آوری برگ ها شد. چوب های خشکیده ی نخل را در اتش ریخت.آتش،  تق و تقی کرد و باز جان گرفت. با بیل به جان باغچه افتاد.جیرجیرک ها از زیر خاک بیرون پریدند و نفرین کنان از انجا دور شدند.دختر ، سجاده به دست از داخل خانه وارد حیاط شد. می خواست در خلوت حیاط کنار گلها نماز بخواند.پیرمرد را که دید سجاده از دستش افتاد.

- هی! چیکار می کنی ؟

-هیچی خانم جان ! هیچی! علف بود در آوردم! علف دویاره سبز می شه!

-چی چیو  علف ! علف ! اینها گلن .مگه کوری ؟

پیرمرد عرق روی پیشانی اش را پاک کرد.

- این آشغال های نخل را باید قیچی کنم. نخل امسال خیلی کار داره. همه ی لیف های خشک را باید ببرم. خیلی سنگین شده. همه ش ریخته توی باغچه.روی این گلها هم ریخته ! نگاه ! شاخه ی اینها شکسته!

دختر کلافه شد.رفت توی خانه. مادر سلام نمازش را داد.

-عامو! این دختر مون خیلی حساسه! جون خودت کاری به گلها نداشته باش!

- حاج خانم! حالا که من همه ش را در آوردم ریختم دور دخترت داره می گه!

رفت به سمت منقل ذغال . کاسه ای از کنار منقل برداشت و ریخت توی گلدان دیفن باخیا.

بوی نفت در عطر گل محبوبه قاطی شد.

-این نفته عامو!

-عامو تاریکه نمی بینم ! خواستم یه آبی پای این گلدون بریزم.

-عامو ! جمع کن زود . الان باز دخترم میاد سر و صدا می کنه.

برادر ، غیرتش گل کرد و از گوشه ی پنجره ی اتاقش به حیاط نگاهی انداخت.

-چه خبره ؟ یه روز این باغچه را آتیش می زنم.نصف شب دعوا راه نندازین.

پیرمرد بیل و جارویش را با طناب به هم پیچید. خورجین وسایلش را انداخت روی دوشش. مادر از  کنار زیر قلیانی دوهزار تومان در آورد. پکی به قلیانش زد و پیرمرد را صدا زد.

-بیا عامو!اشکالی نداره. شما به دل نگیر. این بچه ها با هم دعواشونه.

پیرمرد پول را گرفت .بوسید و گذاشت توی جیب پیراهنش.

-خدا برکت بده حاج خانم!

-این آشغال ها را هم فردا صبح بیا ببر. خدا خیرت بده.

پیرمرد به درب حیاط رسیده بود.پشت سرش  را هم نگاه نکرد.

-صبح میام  .من برم  دیگه دیر میشه . نماز آیاتم رو هنوز نخوندم به دخترت بگو علف باز سبز می شه.

دعوای بچه ها توی خانه بالا گرفته بود.

نور چراغ در خالی باغچه افتاده بود و سنجاقک ها دور چراغ جشن گرفته بودند.حیاط بزرگ شده بود.گل محبوبه لابلای خارها و زباله های گوشه ی حیاط داشت گریه می کرد. ماه ، گرفته بود.

 

 

 

چشم هایتان را می بوسم
  زمان: ٥:٥۳ ‎ب.ظ , دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

شعر های من رودخانه ای ست

که به دریای نگاه تو می ریزد

----

سلام

خدا را شکر به خاطر خیلی چیزا

خدا را شکر

خدا را

خدا

خدااااا

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

---

بر می گردم

با کمی شعر و داستان و

چشم هایتان را می بوسم

اسما.شارجه.٠۶-٠٩-٢٠١٠

پیامبر یاهو
  زمان: ۱:٢٢ ‎ب.ظ , شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

سلام خوبین ؟ منم خوبم یعنی سعی میکنم خوب باشم ممنونم مثل همیشه از عزیزانی که برام کامنت میگذارن . نظر میدن. حرف میزنن. جانم برای شما بگه که من خیلی خیلی درگیر کار هستم و این باعث میشه تنها پل ارتباطی ما همین وبلاگ باشه  خوشحالم که این دنیای مجازی افریده شد و پیامبر یاهو ما را به هم نزدیک کرد.
خب این یاهو هم یه جور  پیامبر دیگه البته از نوع مجازی !
درود میفرستم به همه ی شما عزیزان و یک داستان کوتاه میگذارم اینجا تا ببینیم نظر دوستان چه باشد لبخند
دلتنگی در غربت و دوری از عزیزان گاهی انقدر سخت میشه که از خدا میخوام یک روز خیلی خیلی زود منو از این برزخ بیرون بیاره ولی با همه ی اینها خدا را شاکرم چون مصلحت من در گرو تدبیر اوست
پیشاپیش  ماه رجب و شعبان و رمضان بر همه مبارک باشد .
فعلا خدانگهدار


داستان کوتاه
زن زرد
پرده بسته شد. زن  نیمه برهنه محبوس شد در چهاردیواریی که به اندازه ی تختش بود. همه چیز سفید بود. منتظر شد تا یک نفر بیاید. آرام دراز کشیده بود روی تخت و به یاد نمی آورد صبح است یا شب . اطمینان نداشت ولی حس گرسنگی به او میگفت دم ظهر است .
پرده باز شد.زنی با روپوش سفید روبرویش ایستاد.
-خوبی ؟
-خوبم بله!
صدا قطع شد.
زن با روپوش سفید  رفت.
آمد.
توی دستش کاسه ای کوچک بود و یک کاردک.
زن نیمه برهنه چشم هایش را بست.یک چیز داغ روی پوستش کشیده شد. بعد یک پارچه ی تمیز سفید . بعد ...غیییژ .چیزی از تنش داشت کنده میشد.
-چند سالته ؟

-27
-من 25 سالمه
-جدی ؟ هههه.. شوخی کردم من 3 سال از بیست و پنج سالگیم گذشته. بین خودمون بمونه!
هر دو خندیدند.
زن با روپوش سفید رفت. زن نیمه برهنه روی تخت نشست. سرو صدای سالن زیاد بود.صدای نوزادی در سالن پیچید.صدا شبیه خاطره ای در ذهن زن نیمه برهنه دوید . صدا ها بیشتر شد. هییش هیش زنان با صداها و  لهجه های مختلف سالن را پر کرد.زنی گفت بچه را که اینجورجاها نمیارند. زن دیگری گفت خب بچه است گریه میکند مادر بچه هیم هیم کنان با بچه حرف میزد و سعی میکرد آرامش کند.صداها در هم قاطی شد .
نوزاد گریه اش بند آمد.چیزی دیده نمیشد ولی از صدا معلوم بود که وحشت کرده است . زنان نیز به تبعیت از نوزاد ساکت شدند .سکوت برقرار شد و همه رفتند روی حرف های همیشگی خودشان.بوی عود در هوا پیچید.سکوت بعد از گریه نوزاد در ذهن زن زنده شد. زن جیغ زد.خیلی آرام. میترسید بلند جیغ بزند و بیافتد روی خونریزی و این خونریزی حالش را به هم میزد.ملحفه ها نقطه نقطه خون شده بودندو روز آخر یک پارچه قرمز. از بس آب خورده بود سرگیجه گرفته بود. روزی هزار بار به خودش لعنت میفرستاد.آنقدر توی بیمارستان جیغ کشیده بود و بد و بیراه به پرستار ها گفته بودکه اینجا دیگر جیکش در نمی امد.کیسه ی آبش زود تر از موعد پاره شده بود و او هیچ نمیدانست. فقط دکتر به او گفته بود باز هم باردار میشی . ناراحت نباش.نوزاد بال در اورده بود و هوا بوی شیر میداد.
مچاله شد توی خودش. دو زانو .توی چهاردیواری سفیدی که به اندازه ی طابوتش بود . مثل برگ زردی که روی زمین افتاده باشد و پاییز به اجبار او را از همه جدا کرده بود . خشکانده بود و از درخت لغزانده بود روی موزاییک حیاط خانه شان.
زن با روپوش سفید آمد.حوله را کشید روی تن زن. حوله گرم بود و زن خوشش آمد.
-خب ! موم اندازی  تمام شد.اصلاح ابرو ندارید؟
-نه .تایم ندارم دیرم شده .ممنون
لباسش را پوشید . پول آرایشگاه را داد و رفت.
به خانه که رسید خسته بود و گرسنه. یک لیوان آب خورد و تکه ای نان و پنیر که از شام قبل باقی مانده بود.رفت روی تخت دراز کشید. خوابید .کنار جای خالی شوهرش.

asma.sharjah

12.06.2010

 

                    

 

که انتظار ...
  زمان: ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ , جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

1-

در این اتاق دو متری که تخت و میز ندارد

دلم به جز تو تمایل به هیچ چیز ندارد

به هیچ چیز به جز تو ,که جزء  جزء  تو هم از

دو چشم منتظر من ره گریز ندارد

به فرض هم بگذارم به جای خالی تو عکس

چه فایده ست که حس تو ای عزیز ! ندارد

چه فایده ست که ... چه فایده ست که ... دلتنگم ..

دلم گرفته ... ببین... زنگ میزنی بتمرگم ؟

وگر نه بگذریم اسما سر ستیز ندارد

چراغ مرده ی این خانه بی تو دل نگران است

سیاه می شود و ربط به پریز ندارد

چراغ نیست ,شده روی سینه ام گل زردی

که انتظار هوای پرنده خیز ندارد

که انتظار ...

که انتظار  ...

که انتظار ...

 2-

در انتظارت مانده ام فانوس در دست

ای ناخدای مست اقیانوس در دست

من نه پری هستم نه ماهی یک زنم که

چشم انتظار یک نفر با نام مرد است

....

 

 

                                                         شارجه.22 ژانویه 2010.اسما

 

شب و روز
  زمان: ۸:٢۱ ‎ب.ظ , جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

شب و روز , شب و روز ,شب و روز

توی این چرخ و فلکی که نامش روزمره گی ست ,

با سایه ام

چرخ میخورم .

بنفش,

مثل کبودی تن ابرها-

بعد از شلاق خدا.

به سایه ام میگویم

ابرها حق دارند گریه کنند

من حق ندارم ؟

...

اتاقم سفید است .

در همسایگی آسمان خامی که بوی پرنده نمی دهد .

من و سایه ام به هم نگاه می کنیم

و تا فرصتی پیش می آید

ادای یکدیگر را در می آوریم .

میگرنم به تمام آسمان سرایت کرده است.

...

به سایه ام میگویم

ای نامرد !

تو جا خالی دادی

و همه ی کتک ها را من خوردم .

ابرها هم اینقدر درد می کشند ؟

سوزش کمربند صاعقه در کمر می اندازد ,

و خداوندگارم

با شلوار جین و پیراهنی سفید

در را می بندد و می رود !

سیرم سیر !

مثل همین  قابلمه ای که روی اجاق روشن است

و دارد سر میرود

- با این وجود - دوستش دارم

آنقدر که تیمارستان , دیوانه هایش را

...

شب و روز , شب و روز , شب و روز

خداوند چهارشانه ی من !

برایت

گل بنفشی به موهایم زده ام

که با کبودی دور چشم هایم ست شود

...

به سایه بر می گردم

 

 

بر کلماتم دست بکش .
  زمان: ٢:۳٠ ‎ق.ظ , شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

بر کلماتم دست بکش .

بر کلماتی که با نقطه های حساس شروع می شوند .

 مثل فروغ آتش می گیرند

تا به جاودانگی برسند .

روح مرا به کاغذ های آسمان بچسبان .

تا کلماتم

در حواس مغناطیسی موجودات زنده

پراکنده شوند

از عریانی من شعری بساز

تو زبان همه ی شاعر ها را می دانی .

تو در خاطرات همه ی شاعران زندگی کرده ای

و خوب میدانی

آسمان بوشهر با آسمان همه جای دنیا فرق دارد .

تو شعر های سهراب را از بری

و والت ویتمن را هر بعد از ظهر

در لیوان چای نعناییت

سر می کشی .

تو موجودی هستی

که در سوریالیست ذهن من زندگی میکنی .

و برای همه ی شاعر ها یک همزاد در جیب هایت داری .

بر کلماتم دست بکش

از  عریانی من شعری بساز

فروغ بیدار است .

دلم گرفته است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 ...

همزادم را می طلبم

...

ماه ماه ماه

ماه سفید ماه نقره ای ماه مهتابی

این اولین پرده ی نمایش من و ماه است

....

قلبم را پیدا نمی کنم

...

بر کلماتم دست بکش

05/09/2009

شارجه

شعری از استاد شمس لنگرودی
  زمان: ٩:٠٧ ‎ب.ظ , دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

شعری از استاد شمس لنگرودی

با هم بخوانیم :

صید حلال


برای دخترم ندا آقا سلطان

 

دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدی

ملتی زنده به گور می شود.

 

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که پول مرگ تو را گرفته

شام حلال می خورد.

 

تو فقط ایستاد ه بودی

و خوشدلانه نگاه می کردی

که به خانه ات بر گردی

اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم

و خیل خیال های خوش آینده

بر در و دیوارش پرپر می زنند.

 

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی

مرغی حیران

که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند

تو به دام افتادی

همچون خوشه ی انگوری

که لگدکوب شد

و بدل به شراب حرام می شود.

 

کیانند اینان

پنهان بر پنجره ها، بام ها

کیانند اینان در تاریکی

که با صدای پرنده ی خانگی

پارس می کنند.

 

کشتندت دخترم

کشتندت

تا یک تن کم شود

اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

 

آه ندای عزیز من

گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید

و اینانی که ندا داده اند

                        بلبلانند

میلیون ها تن که گرد گلی نشسته

                              و نام تو را می خوانند.

یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی

یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که صید حلال می خورد.

 

گل یا پوچ
  زمان: ۸:٢٥ ‎ب.ظ , پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

 

گل یا پوچ

مساله این نبود !

مساله خیلی ظریف تر از روح شل سیلور استاین بود !

کاغذ ها و دیوار ها !

کاغذ دیواری ها !

یادگاری ها !

گاری ها !

آری ها !

نه ها !

هاهاها !

هییییس! نخند !

بچه ی خوبی باش و مردمک هایت را متمرکز کن

روی نقطه ی پایان شعر من .

                                                                     -sharjah -june 2009

 

پرنده آدمها را نمی شناخت
  زمان: ٥:٢٩ ‎ب.ظ , شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

پرنده گفت:چه بویی چه آفتابی
آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمی شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده آه فقط یک پرنده بود
...

فروغ فرخزاد

 

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
  زمان: ۱:۱٩ ‎ق.ظ , شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

 سهراب سپهری

زمین چاق شده بود
  زمان: ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ , شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

زمین چاق شده بود . داشت این زمستان انار می زایید  . زن ها فکر کرده بودند بعد نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه یک انار کوچولو متولد میشود و به هر زنی یک جفت النگو میدهد بیاندازند دستشان و جرینگ جرینگ یا شاید هم تلیک تلیک صدا بدهد و خوششان بیاید .

دانه های انار را آویز کرده بودند و گوشواره ها ساخته بودند .آه اگر این دانه های انار را گذاشته بودند بماند و انار را نشکافته بودند ....

بگذریم...

خواب می دیدم !

------

شارجه بودم که خواهرم اس ام اس زد که پدر بزرگ مریض احوال است . نگران شدم .

با وجود گرفتاری های شدیدی که این چند ماه اخیر با آن مواجه هستم تصمیم گرفتم به

ایران بروم که مادرم گفت حال پدر بزرگ بهتر شده و میتوانم بعد بیایم . چند روز قبل هم

خواب پدرم را دیده بودم و برای مادرم تعریف کرده بودم این چند روز را هر روز زنگ میزدم و

احوال پرسی میکردم . همه گفتند حالش خوب است و امروز از بیمارستان مرخص

میشود تا جایی که از برادر کوچکم قول گرفتم که به محضی که پدر بزرگ مرخص شد من

 تلفنی با او صحبت کنم . یکی از دوستان ولی پیام تسلیت برایم فرستاد از ایران که

بیشتر شک کردم .  مادر که از همه صبور تر است امروز زنگ زد . گفت آبابا ده روز پیش

رحمت خدا رفته گفتیم تو در غربتی ناراحت میشی. گفتم خدا رحمتش کنه . به دلم

گذشته بود چون خواب بابا را دیدم . به پدر بزرگم میگفتیم آبابا . مرد مهربان و دنیا دیده

 ای بود و همیشه ما را به نماز و عبادت تشویق میکرد . آخرین باری که آبابا را دیدم قبل

از عید امسال بود که برای عروسی برادرم رفته بودم بوشهر . دستش را بوسیدم . گفت

 زحمت نکش . نشستم. روی تخت دراز کشیده بود . گفت کارهات را تمام کن برگرد بیا

بوشهر . گفتم چشم آبابا . تازه کارگر از پاکستان آورده ام برای مغازه ی خیاطی . سر و

سامان میدم میام . گفت خدا اجرت بده. انشالله خدا بیشتر بهت بده . نمازت را هیچ

وقت ترک نکن ...خیلی دوستش داشتم ... روحش شاد .

خدا همه ی رفتگان ما را بیامرزد . چند روز دیگر هم سالگرد فوت پدرم است . دوست

داشتم امروز یادی از ایشان کرده باشم و بس .

فردا روز عرفه است .گرفتن  روزه را برای فردا به همه توصیه میکنم .

غزلی از گذشته تقدیم به پدرم:

تو که یکهو گذاشتی رفتی ،بی خبر /سرد/بی حساب و کتاب

مادرم چای سبز دم میکرد که بیارد برات قبل از خواب

نه!نمیگویم از تو خالی شد خانه می خواهد از تو پر بکند

خاطرات تو را برای ابد ، عکس های تو را برای قاب

گاهی انگار یادمان هم نیست که کسی بوده حال اما نیست

سر سفره انیس میچیند گاهی اوقات باز شش بشقاب

ها! همین دیشب از از صدای کلید ممّد از دور گفت :دایی است !

جای تو تا علی رضا را دید رفت تپ کرد پیش عمه رباب

بگذریم از خودت بگو بابا ! فکر کردی که من نمیدانم

با نمک می خوری غذایت را سکته هم که تو را نکرد مجاب

من دلم خون... خودت که میبینی ! عصبانی؟همیشه نه! اما

متوجه نمیشوم گاهی زندگی چشمه است یا که سراب

اخم کن! خنده ات نمیخواهد از تو این شعر را تمام کنم

مثل آنوقت ها بگو :دختر! جای این کارها بگیر بخواب!

 

 

 

انگشت های بی مغزم !
  زمان: ۳:٤٦ ‎ق.ظ , شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

 هو الحق

سلام . پست  قبلی ام با شعری سپید بود که نمیدانم به چه دلیل حذف شد .

به پرشین بلاگ هم ایمیل زدم جوابی دریافت نکردم . متشکرم از همکاری ایشان برای بازگرداندن نسخه اصلی و نیز کامنت های دوستانم !!!! برایم خیلی باارزش بود اظهار نظر دوستان . امید که پرشین بلاگ گوشه چشمی به این طرف ها بیاندازد .

شعر پست قبلی را میزنم اینجا  امیدوارم دوباره حذف نشه و یک غزل  ....

همه تان را به پروردگار می سپارم . التماس دعا دارم .

انگشت های بی مغزم !

از شما توقعی ندارم !

برای تمیز کردن آیینه دستمال را کثیف می کنید !

با آینده تان چکار کنم ؟

مگر نه این است که

در رگهایتان

گل های ابری کاشته بود خدا

که با هر باران

ناگاهان

شلاق میشدید ؟

بهانه بس است

پرنده لم داده توی قفسش ویولنش را میزند

و قارچ ها خواراک کلاغ ها میشوند

اینبار

ناخن هایتان را می جوم

و بر بند بندتان

چاقو میکشم !

-----------------------------

و اما غزل

توی کافی شاپ هستم روزنامه دستم است /ذهن صاحب مرده اما توی کافی شاپ نیست

دوستم غر می زند : باید بریم استار باکس  !!من شنیدم جمعه ها جا توی کافی شاپ نیست !!!

جمعه ها هر هفته در فنجان مرا سر می کشند /جمعه ها موعود من در انتظار شنبه ها

روزنامه می نگارد  صبح غایب می شود ! ای خدا موعود آیا  توی کافی شاپ نیست؟

چرخ دارد می خورد جملات سرخ و سبز و زرد /من گروه خونی ام آه  است و با بی سازگار

بی شبیه بی نصیب آواره مثل بی پدر / آه وقتی حس دریا توی کافی شاپ نیست !

دوستم می گوید: این اخبار را ول کن بیا  قهوه ات را کوفت کن من پول دادم بابتش

من که میدانم حواست فکر فردا هست و بس  من که میدانم که اینجا توی کافی شاپ نیست

صبح فردا روزنامه می شوم  وا میکنم  / بغض هایی  را که دیشب در گلویم  چاپ شد

شاید اینجا هم بگویند او که رفت و برنگشت  مشتری بوده ست و حالا  توی کافی شاپ نیست

 شارجه - 25 اکتبر 2008

 

 

 

 

 

 

 

 

میخواهم از تو دور بمانم ! آواز های تازه بخوانم !
  زمان: ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ , شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

سلام . این روزها خیلی گرفتارم . دارم یک گوشه از زندگی را با امید....

این روزا بعد از خدا مدیون یک نفر هستم که خیلی باهام حوصله کرده

خیلی اذیتش کردم ...خدا منو ببخشه !

یک غزل قدیمی از سال های خستگیم میزنم

دریغ از انسان که همیشه خسته است .... دریغ !

باز آمدی چکار کنی درد ؟! میخواهی از من اشک بچینی ؟

میخواهی از تو دور نباشم ؟ پهلوی گریه ام بنشینی ؟

میکوبمت به مشت به دیوار گاهی ولی چه سرد و بی آزار

میماند از تو خاکه ی سیگار بر نعلبکی نازک چینی !

تعبیر تو مکاشفه ی سنگ ! دنیا بدون نام تو بی رنگ!

هم صلح می سرایی و هم جنگ ! میدانی اینکه دردترینی ؟

شب نطفه بست آمدنت را ,وقتی خدا شکافت تنت را

و ماه دید گم شدنت را در خون شبیه تازه جنینی !

میخواهم از تو دور بمانم ! آواز های تازه بخوانم !

حالا بیا بگیر توانم ! دیگر مگر به خواب ببینی !!

 

سلام روح عزیز !
  زمان: ٤:۳٧ ‎ق.ظ , یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٧ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

جاءالحق و ذهب الباطل را

فوت میکنم به تلوزیون

می چسبم به در !

-

سلام روح عزیز !

ببین !

 من هم مثل تو بلدم روی  آزادی خودم کله معلق بزنم

اصلا خودم روی همین میگرنم هر شب دارم جشن می گیرم

جن ها و پری ها

همزیستی مسالمت  آمیز با قصه ها

 آدم  توی جمع مان نیست, ها ها !

بپر توی حدقه ام !

بیرون بیا از هولم !

جیغ بزن از ترسم __تو جیغ بزن من می رقصم

-

خانه ی من یک دموکراسی لم یلد و لم یولد است

دو اتاق دارم

صد ها در

یکی از اتاق ها را   مبله کرده ام  

دیگری را    آلزایمر  آویز کرده ام از سقف

ولی تو از  هر  جا دوست داری به من نگاه کن !

-

ظهری ,سر قافیه هایم را بریدم

تا ساکت شدم

ده ثانیه

ده دقیقه

ده ساعت

هر چه بیشتر می شمارم به عاشورا نزدیک تر میشوم

اینجا که ایستاده ای نیز طبقه دهم است !

و فکر نکن اینجا صدای زوزه ی گرگ نمی اید

ترسیدی ؟

روح عزیز من !

از دماغم که بیرون زدی

دنیا را قشنگ تر ببین !

 

 

شارجه -

 

ویرایش صفحه ای جدید در wikipedia
  زمان: ٧:٤٧ ‎ب.ظ , جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

سلام به همه دوستان عزیز

من در حال ویرایش صفحه ای جدید در  wikipedia هستم با عنوان فهرست اسامی غزل سرایان معاصر

که بخشی از آن شامل بیوگرافی شاعر میباشد .

از شما تقاضا دارم با بیوستن به wikipedia برای تکمیل هر چه بهتر این صفحه مرا یاری دهید .

در ضمن ,دوستان عزیز میتوانند با ارایه اطلاعات به ایمیل شخصی من نیز تماس داشته باشند.

ایمیل من :maktoob1359@yahoo.com

متشکرم

اسما

----

در ضمن

با خبر شدم -هر چند دیر, که باید به حساب دوری از کشور و اوضاع و  احوال فرهنگی و هنری  بدانید ! - جناب آقای داریوش غریب زاده هنرمند توانای بوشهری با  ساخت فیلم بومرنگ سیمرغ بلورین فجر را از آن خود ساخته , من وبلاگ یا وبسایتی از ایشان ندارم , پس همین جا تبریکات خودم را به دوست مهربانم داریوش عزیز تقدیم کنم  که در چندین سال قبل با او به خاطر چاپ کتاب کاکتوس های کال اشنا شدم  . مطمئن نیستم ایشان مرا به یاد دارند یا نه مهم این است که هر جا هستند سالم و موفق باشند

با آرزو ی بهترین , بهترین ,بهترین ها برای او

 

لاک پشت هایم را به وطن میفرستم.
  زمان: ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ , سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

روی زنانگی خودم راه می روم .

روی سنگریزه های زنانگی خودم راه می روم .

راه می روم و اشیا بالغند .

سر از خودم در می آورم .

لاک پشت هایم,

سر از من

تا دریا.

بیزینس و 

سرزمینی شلوغ ,شلوغ.

لاک پشت هایم را به وطن میفرستم.

قلبم تند تند میزند.

از همه تان میترسم!

ترسناک کلمه است!

کلمه ترسناک نیست!

ترسناک کلمه ایست که

-در تیترها-

وطنم,

کردار نیک

زن ها و کودکان

مردها و نان

نرخ دلار و درهم از دستم و

غربت و...

لاک پشت هایم را به وطن میفرستم!

 

 

شارجه-۲۰ می 2008

.... i dont remember
  زمان: ۳:٥٦ ‎ب.ظ , چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

!i was born into myself

but i dont remember wht i was in the befor 

!a bird 

!a cloud

 !a sprite 

ohuh ! i dont remeber wht i was  

...but ...but... but

   !by the way  

im a

!living

!a bird 

!a cloud

!a sprite

.... i dont remember

sharjah-16-/april/2008

دو شعر از کاوه بریری
  زمان: ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ , پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

سلام . خوبین ؟ تعطیلات خوب بود ؟من که ایران بودم و در کنار خانواده و خیلی خیلی گرفتار . آخه عروسی داداشم هم بود .خیلی خوش گذشت .ممنون از کامنت ها و ایمیلها .به موقع جواب میدم. کسی از من دلگیر نشه ! باور کنین وقتش رو نداشتم .
میخوام یه شاعر را بهتون معرفی کنم . قبلا هم از کاراش اینجا زدم : کاوه بریری . آقای مهندسی که ذاتا شاعر هستن و و و دوست دارم نظراتتون را راجع به این شعرها بگین . مرسی !

این هم وبلاگ کاوه :http://www.kave61.blogfa.com/

عبادت

 

کسی که همه زندگی ام بوده
از گذشته های دور
  
در خواب و رویا
حالا در بیداری
 
تمام پاکی اش را
 
و مهربانیش را
بر جای جای خاک وجودم
                             
سجده می کنم

 

 

 

بادبادک

 استادان دانشگاه -بدون قصد دختر بازی-

نمره های از روی دست و دل بازی بین همه دانشجویان ارجمند قسمت می کنند!!

 ریشهایم را می تراشم و همه را به باد می دهم همه را تا مهندسان متخصص ریشی-

نه به قصد چاپلوسی-

صادقانه خدمت کنند،

هه هه !

 هی دخترک آن طرف خیابان!

از کدام دانشگاه می آیی؟ - زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم –

 اما یک ماشین که اسمش را بلد نیستم پس از یک توقف کوتاه مثل باد ناپدید می شود...

و دیگر دختر نیست،

                       دیگر دختری نیست!

 یاد باد آن روزگاران یاد بادچند روز پیش بیست و هشتمین روز یا بیست و هشتمین سال              { یا دویست و هشتادمین سالگرد انقلاب بود"

انقلاب ما، انقلاب پا برهنگان بود

انقلاب ما انفجار نور بود"

در کوچه باد می آمد و زن جوراب فروش سر خیابان حسابی سردش بود"

 اقا! جوراب، یه جوراب بخرید"شاید زیر لب زمزمه می کرد:

" باد ما را خواهد برد    باد ما را خواهد برد"

 از مژگان و ساراجون می پرسم

 وقتی باد به یک ایر فویل  برخورد کند توزیع فشار روی آن چقدر است؟

آنها نمی دانندآنها فقط شانه بالا می دهند

- شاید هم پاها را!

-"- آقا جان سی شب ضرب در صد هزار تومان چقدر می شود؟

" اما رزیدنت های مشهدی خوب می دانند باد چقدر قدرت دارد

آنها می دانند باد می تواند پره های سنگین نیروگاه بادی را بچرخاند

چه رسد به چادر سبک هم شهریانشان!

من حتی فکر می کنم باد می تواند عبای همه آخوند های مشهدی را برقصاند!

من فکر می کنم پس هستم!

  سه شنبه های فروردین شیراز خیلی با مزه است

تمام زنان البته -روشن فکر- می روند آب باد قدم گاه حضرت علی را زیارت کنند

همه جمع می شوند،

 زن و مرد ...زیارت... چشمک... اشاره...

 زورخانه ها از زورمند خالی شده

اما پر است از میل و ریگ و ریش و روضه و سنگ و کباده                                                                     باده ...

 باد اینجا هیچ کودکی ، هیچ بادبادکی را روی هیچ پشت بامی هوا نمی کند

پدر و مادرانشان بادبادک ها را از روی زمین هوا می کنند

ممدلیف ساده لوح برای طبیعت جدول ساخت

صد و هشت عنصر!

اما حق با آن کسی بود که گفت آب و آتش و خاک و باد جهان را می سازند... 

کلمه بر میدارم .
  زمان: ٧:٠٤ ‎ب.ظ , جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

برداشت اول


کلمه بر میدارم .

 بر برف میکشم .

 کبوتر می شود .

 صلح را روی

شاخه ی زیتون میسراید .


برداشت آخر


کلمه بر میدارم .

بر باران می کشم .

نهال میشود .

بهار را بر

شانه های خاک  میگذارد

.

 

 

 

 

 

flowers.JPG
( فال قهوه- نزار قبانی)
  زمان: ٢:٢۸ ‎ب.ظ , شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

           کاکتوس های کال

                     دلتنگ  چشم های شماهاست

  منتظر.....

زن نشست/ با چشمانی نگران ./ به فنجان واژگونه ام نگریست/ گفت: پسرم !/ غمگین مباش / که عشق ، سرنوشت توست/ و هر کس که در این راه بمیرد؛ در شمار شهیدان است / فنجان تو دنیایی هراس انگیز است/ زندگی ات / سرشار از کوچ و جنگ./ پسرم بسیار دل می بازی / بسیار میمیری / بر تمام  زنان زمین عاشق می شوی / اما ، چون پادشاهی شکست خورده ؛ باز می گردی.

 

پسرم / در زندگی ات زنی است ، / با چشمانی شکوهمند / لبانش، خوشه انگور / خنده اش، موسیقی و گل. / اما آسمان تو بارانی است / و راه تو بسته / پسرم / دلبرت / در قصری در بسته / قصری بزرگ / با سگ های نگهبان و سربازان / شاهزاده ات خفته است / هر کس به اتاقش بخزد / به خواستگاری اش برود  / و از پرچین باغش بگذرد / یا گره گیسوانش را بگشاید / نا پدید می شود. / نا پدید می شود.  

 

 پسرم / فال بسیار گرفته ام / طالع بسیار دیده ام / اما ؛ هیچ فنجانی / چون فنجان تو نخوانده ام / و غمی ؛ چون غم تو ، ندیده ام / در سرنوشت تو عشق پیداست / اما پایت ، هماره بر لب دشنه است / همیشه چون صدف ، تنها می مانی / و چون بید ؛ غمناک / و سرنوشت توست که همیشه / در دریای عشق؛ بی بادبان باشی  

 

 پسرم / هزاران بار دل می بازی / و هزاران بار / چون پادشاهی مخلوع باز می آیی.

 

( فال قهوه- نزار قبانی)

سه شنبه 8آبان :قیصر امین پور شاعر ایرانی درگذشت
  زمان: ٤:٠۸ ‎ب.ظ , شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

    نمی دانم چرا امروز به یاد گلها همه آفتاب گردانند افتادم  . Google را باز کردم    ...

    این نصیبم شد :  

    سه شنبه 8آبان :قیصر امین پور شاعر ایرانی درگذشت

       ... راستی باز هم می توانم 

 


    بار دیگر از این پله ها


    خسته


    بالا بیایم


    تا تو را لحظه یی بی تعارف


    روی آن صندلی های چوبی


    با همان خنده بی تکلف ببینم ؟


    بهترین لحظه ها...


    لحظه هایی که در حلقه کوچک ما


    قصه از هر که و هر کجای زمین و

زمان بود


    قصه عاشقان بود


    راستی


    روزهای سه شنبه


    پایتخت جهان بود!

 

 

                                                              ///////////    روحش شاد   //////////

پابلو نرودا
  زمان: ۱:۳٠ ‎ب.ظ , سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦ | نویسنده: اسماء شریف نژاد
این روزها باغ زمستان پابلو نرودا مرا به جهانی متفاوت برده است .... با هم بخوانیم :
هر روز بازی می کنی با روشنائی جهان. 
مهمان ظریف، می رسی درگل وآب.
بیشتر ازسر سفیدی که نگه می دارم محکم
میان دستانم هرروز چون دسته گل ها.

به هیچ کس نمی مانی از آن زمان که دوستت دارم.
بگذار تو را میان گل تاج های زرد گسترم.
چه کسی می نویسد نامت را میان ستارگان جنوب با حروف دود؟
آه بگذار یادت آورم زمانی که بودی پیش از آن که وجود داشتی.
ناگهان باد نعره می کشد ومی کوبد بر پنجره ی بسته ام.
آسمان تور تلمبار ماهیان واهی است.
این جا همه ی بادها زودتر یا دیرتر رها می شوند، همه ی آنان.
باران لباسش را در می آورد.

پرندگان می گذرند، ناپدید می گردند.
باد. باد.
تنها می توانم برابر قدرت انسان ستیزم.
توفان برگ های تیره را می چرخاند
ورها می کند تمامی قایق های مهار شده به آسمان دیشب را.

تو این جائی. آه فرار نمی کنی.
پاسخ خواهی داد به آخرین فریادم.
پیچ بر من چنان که گویی تو را ترسانده اند.
با این که، یک بار از چشمانت دوید سایه ی غریبه ای.

اکنون، اکنون نیز، عزیزکم، برایم پیچک می آوری،
وحتی پستان هایت بوی آن را می دهند.
زمانی که باد غمناک می رود کشتن پروانه ها
دوستت دارم، وسعادتم گاز می زند آلوی دهانت را.

چه طور باید بر می تابیده ای عادت به من را،
به روح وحشی وتنهایم را، به نامم را که همه ی آنان را گریزانده.
زمان های بسیار سوزان دیده ایم ستاره ی صبح را، که می بوسند چشمانمان را،
وبالای سرمان باز میشود شفق در باد بزن های چرخان.

کلماتم بارید بر تو، نوازشت می کنند.
مدت ها دوست داشته ام مادر آفتاب صدف بدنت را.
تا حتی بر این باورم که جهان از آن توست.
از کوه ها برایت می آورم گل های شاد، گل های استکان آبی،
فندق های تیره، وسبدهای روستائی بوسه ها.
می خواهم
با تو آن کنم که بهار می کند با درختان گیلاس.

« باغ زمستان پابلو نرودا-اصغر مهدی زادگان»
مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه
  زمان: ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ , شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

خون شد چقدر این دل ساده به پای تو

حالا بگو که هیچ نداده به پای تو

از یاد برده ای تو پس ان پنج شنبه ها

در کوچه های شهر پیاده به پای تو

این آفتاب داغ جنوب است و این منم

یک دختر بدون افاده به پای تو

 مردم چه فکر میکنند ؟ این دختره خله !

یا جن زده شده واساده به پای تو !

مو جن زده ! مو دیوونه ! مو کلو ! مو دنگ ! 

چه میخوام ؟ نمیفهمم ! کجا میرم مشنگ !

گفتی که عشق ؟ عشق بریزم به پای که ؟

پای کسی که عمر نهاده به پای تو

کوچه به کوچه

مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه

کوچه به کوچه

غم با من زاده شده منو رها نمیکنه

منو رها نمیکنه ...

کوچه به کوچه خوب که دیدند اهل شهر

خون شد چقدر این دل ساده به پای تو

إن الإنســان لفـی خُـسْـر
  زمان: ۳:٥٠ ‎ق.ظ , شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٦ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

 

والعصـر

 إن الإنســان لفـی خُـسْـر

سیمین بهبهانی
  زمان: ۳:٠٢ ‎ب.ظ , سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

 

با احترام غزلی بسیار زیبا از بانوی غزل سرکار  خانم سیمین بهبهانی تقدیم به همه ی غزل دوستان :

وقتی زمانه جوان است

وقتی زمانه جوان است حس می کنم که جوانم
آبم که روشن و لغزان در رودخانه روانم

حس می کنم که سراپا شور و تلاش و نشاطم
موجم که در دل دریا جانی پر از هیجانم

فواره ام که به صورت، همتای بید بلورم
رقصان و شاد و غزلخوان پیوسته در فورانم

دارم هوای دویدن همپای باد سبکپوی
بر آن سرم که برآیم از آزمون توانم

صد بوسه دارم و یک لب، کو آنکه غنچه بچیند؟
مات از بلوغ بهاری در برگریزان خزانم

سیاره ای که زمین است خواهم که سعد بچرخد
وز نحس دور بماند این جرم و آن دگرانم

چشمم به راه که پیکی با صلحنامه درآید
جنگ یهود و مسلمان آتش فکنده به جانم

من جز یگانه ندیدم پروردگار جهان را
هم جز یگانه نباشد در دیده خلق جهانم

ای هرکه نام و به هرجا، پیشانی از تو لب از من
بگذار از دل تنگت شیطان و کینه برانم

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد
  زمان: ۱:٤٠ ‎ب.ظ , شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

تا شقایق هست زندگی باید کرد

مرگ مثل یک شوخی میآید و نمیدانی باید به حال خودت بخندی یا بگریی

 

به همکلاسی مهربانم :آزاده محمدی با یاد سالهایی دور 

 

روی این نیمکت که حالا نیست یاد تو یک گل محمدی است

به قشنگی موی قرمز تو به هوای خوش مجردی است

به هوایی که برنمیگردد هیچش از خنده ها و شوخی هات

مثل ده سال پیش توی کلاس روزهایی که دیر آمدی است

حالمان را نگیر دختر خوب ! تو نمیخواستی عروسی من

فیلمبردار باشی از اول ؟نه ! جواب بدی من بدی است ؟

در حضور و غیاب جای تو یک دقیقه سکوت می آید

نمره ی انضباطت از امروز هر چه از زندگی بلد شدی است

میروم مدرسه که بنویسم روی تخته دوباره از سهراب

بنویسم که تا شقایق هست سرطان یک گیاه مبتدی است

روی این نیمکت که حالا نیست یک نفر بوده هست خواهد بود

یاد او مثل یک گل سرخ است مثل آزاده ی محمدی است

سسسسسسسسسسسسسسلام
  زمان: ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ , جمعه ۱ دی ۱۳۸٥ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

میدانم که هیچ چیز به من تعلق ندارد به جز اندیشه ای روان که از اعماق روحم سر چشمه میگیرد و لحظات فرخنده ای که تقدیر بر من روا میدارد   گوته

سسسسسسسسسسسسسسلام نقطه اگه باز بگم خیلی گرفتارم میگین دیگه شورشو در آورده ولی میگم علامت تعجبوحید جان نجفی جان خوبی علامت سوال اومدم ایران کتابها تو میخوام     نقطه اقا مهدی موسوی شما چطورین علامت سوال کاوه یو خوبی علامت سوال به وبلاگت سر زدم نقطه شعری که برای من نوشته بودی رو میزنم اینجا مرسی نقطهکتابی در دست انتشار   دارم با نام : با دست هایم راه میروم نقطه هر کی بخونه ولی نقد نکنه نامرده

از کاوه بریری به اسما شریف نژاد

حضور

چهره ی خندانت تجسم ساده ی خوشبختی ست

و قلبت سرشار از سرود شادی ست

و لحظات کوتاه با تو بودن

                                    زیستن در حال و هوای دیگریست

در پچ پچ های شعر و دریا و مجسمه

جاری هستی

ممنونم از کاوه

 

 

 

 

شاعری ازخاطرم رفته
  زمان: ۸:٢٧ ‎ب.ظ , جمعه ۳ آذر ۱۳۸٥ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

تو هوای شرجی امارات شاعری ازخاطرم رفته . دارم تلاش میکنم یه گوشه از زندگی رو با امید ...

ممنونم

که به من اجازه میدهی به تو فکر کنم

آنقدر که در ترافیک هستی در من نیستی

ولی ممنونم

که به من اجازه میدهی به تو فکر کنم

سلام ای شب معصوم !
  زمان: ۳:٠٥ ‎ب.ظ , جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

سلام ای شب معصوم !
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند


فروغ فرخزاد ...
 
سلام . با فروغ شروع میکنم که هر لحظه خواندنش وادارم میکند به نوشتن .  تابستان با همه ی سختی هایش به پایان رسید . فصل  خوبی بود برای دیدارهای تازه . افتخار این را داشتم که در محفل گرم و صمیمانه ی شاعر عزیز جناب آقای سید علی صالحی باشم و دیگه اینکه دعا کنین برام و دیگه اینکه ممنون که هنوز فراموشم نکردین . من دیر به دیر میام ولی ... میام  

 

-

 

اینجا کلید کرده خدا تا بایستم

آخر چقدر محض تو اینجا بایستم

من قلبم از صدای تو پر میشود هنوز

از من مخواه مثل تو دریا بایستم

با موج های سرد سراسیمه ی سرم

آخر بگو چگونه سر پا بایستم

از  خنده های غربتی این شب نترس

دریافتم که  تا ته دنیا بایستم

تنها منم و حادثه ی یک شب کرخت

شب حکم میکند تک و تنها بایستم

حکم است و راه نیست ...ولی صبح میرسد

باید فقط برای تماشا بایستم

 

 

 

you are the one
  زمان: ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ , جمعه ۳٠ تیر ۱۳۸٥ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

you are the one

Im looking for your smell

and i miss your voice

you are sun and one

 but all sunflowers the same

whenever you want to go i see you has gone

whenever you want to  come i see you has came

wind is to fan my yellow petals i rotate

 at

you

at

      you

that you are one

 

 

تهران پرنده بوده
  زمان: ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ , دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٥ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

تهران هواش مثل من !دمدمی مزاج

 

گاهی تب مجردی و گاه ازدواج

 

 

تهران پرنده بوده در آشوب ابرها

 

افتاده بر زمین و فراموش کرده کاج

 

 

حالا قفس براش کشیدند و مانده است

 

پشت چراغ سرخ ترافیک هاج و واج

 

 

تهران چقدر مثل من آزرده خاطر است

 

آزرده از ادامه ی یک درد لاعلاج

 

 

اینجا کلاغ هاش بزرگند و پر خبر

 

مثل رفیق هام که هی می خورند باج

 

 

مترو به سمت خستگی ام آه میکشد

 

پتک هزار تهمت مادام بر ملاج

 

                                    

                                       متروی تهران-کرج

 

 

 

 

 

کنار باغچه ام تکیه داده نرده مرا

 

و حس منقبض جمعه جمع کرده مرا

 

 

وپای راستم ایندفعه توی گچ/کج کج

 

همیشه خواست مبدل کند به برده مرا

 

 

همیشه خواست خدائیش التماس کنم

 

اضافه کرد اگر امتداد درد مرا

 

 

کسی که سایه اش افتاده روی تنهاییم

 

وساقه های تنش اره اره ارده مرا

 

 

چه حکم مسخره ای !گچ بگیر و راه نرو

 

هم او که زل زده رگواره های زرد مرا

 

 

ادامه داده مرا در حواس پرت چنار

 

تب بلندی اش آفت زده نبرد مرا

 

 

غروب پولک خود را زده ست روی تن شه

 

که آسمان کرج دستهای سرد مرا

 

 

قنوت کرده ام این بار پس گره بزنید

 

به هاله های سیاه و سفید پرده مرا

 

 

کنار طاقچه ام آینه چه منتظر است

 

که سین جیم کند کپه های گرد مرا

 

 

گلوم پر شده از تیروئیدِ دم نزدن

 

زنم که عادت ماهانه مهر طرد مرا...

 

 

هوای سرمه ای جمعه جار میزَنَدَم

 

فضای خانه دریده ست فرد فرد مرا

 

 

نگار خانه بر شیشه میزند یک روز

 

چهار ضلعی کاشی لاجورد مرا

 

بوشهر، نوزده درجه سانتی گراد
  زمان: ٩:٢٦ ‎ب.ظ , سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٥ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

سلام و سلام و سلام . ممنون از کامنت هاتون ولی نمیدونم چی کار کردم

 که یکهو پرید . آخه راستشو بخواین اول میخونم بعد تایید میکنم . دفعه ی

اولم بود راستش بعضیها که من اصلا کاری به کارشون ندارم یه کامنت هایی

 میذارن که آدم بایستی فقط بگه لا اله الا الله! بگذریم . درود میفرستم به

 همسایه های خوبم و میخوام بدونن هستم تا وبلاگ مینویسم . ببخشید اگه

 فرصت نمیکنم جواب تک تک ایمیل ها و کامنت ها رو بدم و و و

سلام حال تو خوب است ؟حال من هم نه!

اگر بگویم از این تنگ تر دلم ! کم نه!

حکایت من و تو قصه ی جدیدی نیست!

هزار نسل عقب تر شدند آدم ؟ نه!

دراز میکشم ! زل میزنم به سقف !به تو!

که طبله کرده تو را روی فعل گفتم نه!

نه پس لجی با من ! من که دوستت دارم !

به مویم از همه گلها زدی و مریم نه!

دو ساعت است که هی بغض میکنی در من

هوای صاعقه داری هوای نم نم نه!

دو ساعت است که نه! لعنتی جواب بده!

همیشه نه! نه نه نه نه !به جهنم نه!

شششششششعر  بعدی

 

بوشهر، نوزده درجه سانتی گراد

ظهر است و هیچ نیست به غیر از حضور باد

دریا ورق ورق شده از آفتاب و موج

ساحل طبق طبق شده از بچه های شاد

از گوش ماهی از صدف از قصر های شن

از لنگه کفش پوست میوه سر پماد

سنبوسه های کاغذی و آب معدنی

تا دکه ی فلافلی و روغن زیاد

ـ ای وای ! باز غرق شده کشتی شما ؟

خندید و رفت از بغلم مرد با سواد !

هی سامسونت به دست بگیر و پزش بده !

لیسانس قاب کن بغل قاب ان یکاد

انشالله مادرت اسفند دود ... شد ـ

معتاد دست برد به صندوق اقتصاد

داغ است شهرم از نفس روز نامه ها

گنگ است حجم این همه متن دهان گشاد

یک ساندویج گاز زد و باز ادامه یافت :

شاعر /کلاه /عینک آفتابی و مداد

بهانه ایست بهار و کسی قبول ندارد
  زمان: ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ , یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

سلام و  سال نو مبارک ....

 

 

بهانه ایست بهار و کسی قبول ندارد

شرمنده ام که این غزل رو شروع کردم ولی نمیتونم تمومش کنم به هر حال بعد از مدت ها ذهنمون این مصراع رو پرینت کرد تا کی کامل بشه شاید بهاری دیگر .خوشحال میشم شعر ها و مطالب زیباتون رو راجع به بهار بخونم . خوش باشین

 

 

کاکتوسها
  زمان: ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ , یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٤ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

این عکس هم تقدیم به همه ی دوستان

گلم .ممنون که سر میزنین .به زودی با

 وبلاگ تازه تری میام .البته کاکتوسها

 همچنان بر پاست و کال ...

نظر به وا شدن قفل آسمان دارد
  زمان: ٩:٥٩ ‎ب.ظ , یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٤ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

نظر به وا شدن قفل آسمان دارد

گل بهار که در پشت چشمهای من است

اگر چه خیره به سقف است این دو چشم سپید

هر آنچه دیده مگر غیر مرده و کفن است ؟

هوهوچی چی هوهو چی چی
  زمان: ۱:٠۳ ‎ب.ظ , دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٤ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

نمی بینی که کله م شده قطار گوش بکن:

هوهوچی چی هوهو چی چی

بازم میگه بی خیال!دردُ فراموش بکن

هوهوچی چی هو هو چی چی

شمع /گل /پروانه/لیلا دیوونه س هنوز

تولد مجنونه شمع هارو خاموش بکن

هوهو چی چی هی هی چی چی

هیچی پوچی

مرگ ناگهانی پدرم
  زمان: ٤:۱٤ ‎ب.ظ , چهارشنبه ٧ دی ۱۳۸٤ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

آذر ماه ،مرگ ناگهانی پدرم زندگیمان را متوقف کرد .چند هفته میگذرد ولی هنوز باور نکرده ایم که او...

این غزل بی هیچ خط خوردگی و اصلاح تنها متاثر از حال و احوال معلقم است در مرگ ناباورانه ی پدرم . شاید بعدها شعری شد و نفسی...

بی شک نگاه گرم شما مرا آرام میکند.

تو که یکهو گذاشتی رفتی ،بی خبر /سرد/بی حساب و کتاب

مادرم چای سبز دم میکرد که بیارد برات قبل از خواب

نه!نمیگویم از تو خالی شد خانه می خواهد از تو پر بکند

خاطرات تو را برای ابد ، عکس های تو را برای قاب

گاهی انگار یادمان هم نیست که کسی بوده حال اما نیست

سر سفره انیس میچیند باز هم  مثل قبل شش بشقاب

ها! همین دیشب از از صدای کلید ممّد از دور گفت :دایی است !

جای تو تا علی رضا را دید رفت تپ کرد پیش عمه رباب

بگذریم از خودت بگو بابا ! فکر کردی که من نمیدانم

با نمک می خوری غذایت را سکته هم که تو را نکرد مجاب

من دلم خون... خودت که میبینی ! عصبانی؟همیشه نه! اما

متوجه نمیشوم گاهی زندگی چشمه است یا که سراب

اخم کن! خنده ات نمیخواهد از تو این شعر را تمام کنم

مثل آنوقت ها بگو :دختر! جای این کارها بگیر بخواب!

پارچه ی آسمونی
  زمان: ٩:۱٧ ‎ب.ظ , سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳۸٤ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

خیاط خانوم! قیچی بزن! پارچه ی آسمونی رو

پر بکن از دکمه ی سبز پیرهن مهربونی رو

می خوام برام تازه کنی تن چروک و خسته مو

وصله بزن با گل سرخ دست و دل شکسته مو

یه طرح برام بزن که گل وا بشه از دیدن من

پروانه مایل بشه به لذت بوسیدن من

یه جیب می خوام که داخلش ابر و ستاره جا بشه

یه جیب نقره ای که توش جای ترانه هام بشه

خیاط خانوم! به سوزنت عطر گل لاله بزن

موقع دوختن به چشات نور هزار ساله بزن

یادت نره نوبت من اول فروردینه

مشتری هاتو نپرون از جلوی آیینه

اسممو یادت بمونه : خواهر کوچیکت بهار

اگه یه وقت نیومدم این باشه از من یادگار

غمی غلیظ
  زمان: ٤:٤٠ ‎ب.ظ , یکشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٤ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

غمی غلیظ گرفته شب رکیک مرا

چپانده اند به هر گوشه لا شریک مرا

چپانده اند و نمیآورند جم بخورد

حضور در پس تردید بد و نیک مرا

نشسته ام سر سجاده کاش میزد یک

فرشته در خط اینترنتش کلیک مرا

کتابها نگرانند از نخوانده شدن

ودفترم که ندیده ست رنگ بیک مرا

علی رضا!کمی از ضبط کم بکن لطفا!

نزن تو را بخدا این سه شنبه تیک مرا

حضور دارم ؟شاید! خدا چه میآید ؟

که بازدید کند گریه های شیک مرا

بجز سرودن و خواندن چه مرتکب شده ام ؟

هزارمانکن این روز ها کشیک مرا

تمام!قول!همینجاسکوت! چشم! بله!

تمام! از امشب اگر بشنوید جیک مرا

 

 

به روز هستم اما به شب شبیه ترم
  زمان: ٤:٠۸ ‎ب.ظ , جمعه ۱٤ امرداد ۱۳۸٤ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

هو الحق

به روز هستم اما به شب شبیه ترم

چقدر فکر النگوو گوشوار کنم؟
  زمان: ٤:٥۱ ‎ب.ظ , دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٤ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

هوالحق

با یاد فروغ

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود 

وفکرهای طویلم بودند 

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من 

از فصل های خشک گذر میکردند ...

                               سلام.از همه ی دوستانی که قدم رنجه کردند وتشریف آوردند تشکر میکنم.چه آنهایی که کامنت گذاشتند وچه آنهایی که یواشکی آمدند و رفتند .بگذریم ...یه چند تا همسایه ی خوب به وبلاگ خودم اضافه کردم که خوشحال میشم به اونها هم سر بزنین. از همه دوستانی که لینک منو اضافه کردند ممنونم  و دیگه اینکه یه دوست دارم به نام فتانه ی آقا که بیشتر کارهاش سپید هست و چند تا از کارهاشو اینجا براتون می زنم. حالا شاید به وبلاگ هم زد. دیگه اینکه یه چند تا غزل نیمه کاره دارم و به زودی اونها  رو هم تقدیم میکنم . فعلا این غزل رو یه نگاهی بندازین چی از آب در اومده .همین دیشب تمومش کردم :

چقدر فکر النگوو گوشوار کنم؟

چقدر پشت مژه سایه سایه بار کنم؟

حقوق من به نود هم نمیرسد آخر

چه قسط بندی نوع نود هزار کنم؟

چه گیر میدهد این صندلی به منشی خویش

دوشیفت باید از امروز فکر کار کنم

مطب ادامه ی سر گیجه ها اگر بشود

دوتا مریض سمج غرق انتظار کنم

مطب تبادل افکارروزمره و فحش

که گوجه کیلوی چند است !من چه کار کنم!

کمی رژیم بگیرم ! سبک نمی گردم

مسیر خویش اگر نصف النهارکنم

وچرخ خوردن تکراری ام به دورزمین

بهانه ای ست که از آدمش فرار کنم

شفا نمی دهد این نسخه پیچ  می فهمد

پریده ذهن من از اینکه  رو به یار کنم

تکانده است جهان سفره ی قضا در من

گلایه ای که نبایدبه روزگار کنم

به پیش دستی ام آورده قرص ماه و هنوز

به پیش خوانی او باید استتار کنم

گرفته چشم مرا تترونی سفید - مگر

به ویترین جهان مرگ را شکار کنم

چقدر خسته ام از آمپول /قبض/مرض!

بگیر دست مرا !حاضرم بهار کنم

دوباره ساعت نه میشود که بسته شود

دری که باید بازش سرچهار کنم

----------------------------- این از غزل که کار بیخود خودم بود...------------------------

این همچند تا طرح از دوست شاعرم فتانه ی آقا:

آسمان را درجیب هایم انداختم/تا در حوالی پلکهات بتپم

وتمام گنجشکهای مرده /سهم آسمانی شد/ که ترانه نمیکاشت

تو سهم هیچ کس نیستی/هیچ کس!/نه سهم زمین /نه سهم بهشت /ونه سهم زنی که آوازهایش را مثله کرده اند

به امید دیدار /

 

دو غزل
  زمان: ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ , چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٤ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

سلام به همه ی دوستان خوبم ! ممنونم که آمدید وسرزدید  خوشحال میشوم بیشتر در مورد کارهایم صحبت کنید بلکه ما هم به یک نوایی رسیدیم ! پس خواهش میکنم هر چی دلتون خواست انتقادکنید ونظر بدهید و... پایدار باشید .

با دو غزل شما را به خدا می سپارم :

 

بردند تا تباهی سر ریز ها مرا

جایی میان بهت غم انگیز ها مرا

گفتند اسب یاغی ما رام میشود

بستندبر دهانه و مهمیز ها مرا

دنیا طویله ای شدو هر شعر شیهه ای

پس ضجه میزدند شباویز ها مرا

تف برنژاد تخم‌سگی‌که‌حرام‌کرد

بر یونجه زار آنور کاریز ها مرا

آبستن قبیله ی بی پا و بی سر است

این باید و نباید پرهیز ها مرا

امشب به فتح مزرعه ی باد میروم

بو میکشد ادامه ی پاییز ها مرا

------------------------------------------

مانده فقط که از سر خود وا کنم تورا

زیر طلاق نامه ام امضا کنم تو را

شاید خودت نخواسته بودی از اولش

با حرف های خسته هم آوا کنم تورا

ای کاش بیست سال پس از آنهمه دریغ

گم کرده بودمت نه که پیدا کنم تورا

میپرسمت میان من و تو چه ها گذشت

میخواهمت شروع یک انشا کنم تو را

کنج جهان نشسته ام و گریه میکنم

شاید در این مصاحبه دریا کنم تورا

مثل همیشه نیستم این دل نه آن دل است

آخر کدام گوشه ی دل جا کنم تو را ؟

حتی اگر گذشته ام از تو به سادگی

میخواستم به خیر و خوشی تا کنم تورا

گیرم خدا نخواست ! خودت چه ؟ولی چه سود ؟

وقتی دلم نخواست که دعوا کنم تو را

بنام پنجره ی مهربان رو به نسیم
  زمان: ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ , سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۳ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

بنام پنجره ی مهربان رو به نسیم

پناهگاه دل از شر رعد های رجیم

سپاس پنجره ای را که آسمان از اوست

حلول کرده در این تن هوای هفت اقلیم

مکعبی که مرا از خودم برون کرده ست

در این زمانه ی بی ضلع این جهان عقیم

چگونه پر شدم از تو که خواندی ام آن شب

مرا تلفظ کن لابلای هر تقویم

تو در سکوت منی و بلند می آیی

فقط تویی که خدایی و لایق تعظیم

دوباره پنجره ها را نبند می پوسیم

بگو از این همه طغیان چگونه برگردیم ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ منتظر نگاه گرم شما ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اسمش بهار عمه ی زن دایی من است

دختر عموی خاله ی حقایی من است

با چشمهای آبی ولبهای صورتی

آمیزه ی غروب بنفشایی من است

انکار میکند که مرا دوست داردو

اصرار می کند که به زیبایی من است

تکرار فصل آمدنش را شمرده ام

یکتائیش شباهت تنهایی من است

با فرق اینکه هر چه که او سبز می کشد

من زرد می کنم که توانایی من است

 

ــــــــــــــــــــــــــ غزل فوق در کتاب غزل فروش به چاپ رسیده است ــــ»

 

فوت کرد ودوباره بسم الله هر چه شیطان ! رد از اتاقش کرد

باقی آن ذغال ها را هم سهم سرمایه ی اجاقش کرد

«ــ خب! گفتی که مهره ی کمرت از همو شو دوباره دردت کرد

یادته پارسال زن آغام همی ای درد زد چلاقش کرد ؟!

حاج محمود می نبی توحیاط ؟ چوی بفرما همی الانه رفت

او قیلون بریزه پی باغچه شایدم از نو سیم چاقش کرد

به گمونم که باز موینکتن ! ها! ایناها ! خوشم اومه حاجی! ...»

وخلاصه زن از کمر نالید از بلایی که بد مذاقش کرد  

«ــ دختر مو شما که حامله این !»

«ــ بوی ! ننه ! پس مبارکا باشه !

چند وقتن که سر نشستی می ؟! »

که زن از فرط درد یا ...غش کرد

حالش از آب حوض جا آمد ...«ــ سالهای اجاق کوری من !»

پارسال از امامزاده گذشت نذر هیزم برا اجاقش کرد

از پر وبال قالی کهنه پیرزن زود چند تومان برد  

پولها را قشنگ تا کردو لای جوراب چفت ساقش کرد

بوی نارنگی و خیار و سیب  ... ذاغدینشت پیرزن یک جا

وزنی که لباس صورتیش به نظر می رسید چاقش کرد

ـــــــــــــــــــــ این غزل با گوشه توجهی به لهجه ی محلی  بوشهر سروده شده است امیدوارم مشکلی در خوانش برای شما دوستان بوجود نیاید ـــــ

 

 

 

 

 
  زمان: ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ , جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳ | نویسنده: اسماء شریف نژاد
 
  زمان: ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ , جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳ | نویسنده: اسماء شریف نژاد
از ارتفاع پست فراموشی
  زمان: ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ , جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

هو الحق

از دامنش به معجزه افتادم از ارتفاع پست فراموشی

آنجا که هیچ خاطره روشن نیست دنیای خون وخلوت و خاموشی

هر قطعه ی بهاری خود را او بر شوره زار تشنگی من ریخت

نگذاشت یک شب از سر پر دردی بگذاردم به درد بی آغوشی

نادانی ام شبیه دو تا گنجشک سر مست در هوای جهان میخواند

خندان میان شاخه ی دستانش من بودم وتبسم وچاووشی

{بد نیست که اضافه کنم حتی با روح کودکانه ی من آمیخت

با لهجه ام چه خوب کنار آمد وهیچ کس نگفت چه می کوشی  }

ناگاه زوزه ای به هوا برخاست آغوز های دور لبم را خورد

خرگوش های خواب مرا دزدید دردی که نیش بست به هر نوشی

می کوفت در به سینه ی خود آنشب مهتابی از خودش یرقان می ریخت

می رفت باد ریشه بسوزاند درروزهای ساکت بیهوشی

صبح کدام تشنگی من بود فریاد رود رود کبود او

محکم گرفته بود مرا در خویش در انتظار جنبشی وجوشی

در دور دست عطر خدا می رفت تا روح شیری ام پی اوبدود

یک زن میان نور صدایم زد :از این به بعد سبزمی پوشی ...

                ------------------- منتظر نگاه شاعرانه ی شما

باورش مشکل است اما ما آسمان را شلوغ می دیدیم

ابرها را نشانه می رفتیم تشنگی را دروغ می دیدیم

ذهن مان جاده های گیلان بود چهره هامان همیشه خندان بود 

راستش بین آسمان وزمین خویش را در بلوغ می دیدیم 

آخر قصه ماست می خواندیم هر چه بالاست راست می خواندیم

پشت هر چه دروغ یک آروغ از عملکرد دوغ می دیدیم

ناگهان توپ ها صدا کردند جاده ها را جداجداکردند

دوستی را کجا رها کردند که بشر را به یوغ می دیدیم

ذهنمان موج های کارون شد خنده مان ناله های مجنون شد

سالها می گذشت وانسان را در مسیر نبوغ می دیدیم

کاش میشد که شب سحر نشود شرح این قصه مختصر نشود

مگر از ماورای تاریکی یک دریچه فروغ می دیدیم

-----------------------------------

من اصلا قصد وبلاگ زدن نداشتم
  زمان: ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ , سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۳ | نویسنده: اسماء شریف نژاد

سلام

امیدوارم حال همه ی شما خوب باشد من اصلا قصد وبلاگ زدن نداشتم.ولی به دلیل مشغولیت کاری زیاد مجبور شدم فکری به حال غزل های بیچاره ام بکنم.

اگر من دل ندارم آنها که دل دارند.

              امروز بوشهر هستم فردا طرف های شیراز

            این جاده اما برایم نه آخر است و نه آغاز

            هر وقت خورشید اسفند آسفالت ها را جلا داد

            می آ یم  و خواهم آورد با خود دو گلدان گل ناز

            محبوبه حالش چطور است آن خواستگار سمج را 

            رد کرده یا ایستاده بر قول خود دخت لجباز؟!

              اینجا حوالی چمران برف است و پیتزا فروشی

            دیشب بدون ستاره رفتم پیاده روی باز

            به خاله زهره بگو که اسما سلامت رسانده 

            دیروز بوشهر بوده امروز در راه شیراز  

.: Weblog Themes By Blog Skin :.
تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به کاکتوس های کال مي باشد.