الرّحمن
دوشنبه بود که افتاد ناگهان در کاج
پرنده در تب و تاب پرندگان در کاج
به شکل خستگی ابر، بعد باران بود
گرفت دست به دامان آسمان در کاج
تکاند حجم خودش را وزید مثل نسیم
به شاخ و برگ نوا داد مهربان در کاج
خوشا پرنده که راهی به آسمان دارد
خوشا پرنده که می سازد آشیان در کاج
صدای ممتد گنجشک های همسایه
سرود سبحان الله همزمان در کاج
و می شنیدم که برگ ها به هم گفتند:
فبای آلا ...تکذبان در کاج

هزار پر
سپرده ام دل عاشق را به دامن گل داوودی
هزار برگ، هزاران برگ هزار لحظه ی خشنودی
هزار لحظه به پای عشق شکوفه می دهم و هربار
امید معجزه ای تازه مرا رسانده به بهبودی
چنان که در دل من آرام جوانه می زند از خورشید
دو خوشه گندم و می چینند مجال ظلمت و نابودی
ادامه می دهدم در عشق به بی نهایت بودن تا
ابد، همیشه ی بی پایان، ابد، رسیده به مقصودی
سپرده ام دل عاشق را به عشق، معجزه ی روشن
هزار پر به دلم داده ست، شدم پرنده به این زودی

اسما.شارجه.18 سپتامبر2011
عید سعید فطر بر همه مسلمانان مبارک
خدایا بر ایمان من بیافزا!
سلام به دوست !
خبر خاصی نیست... جز دعوای همیشگی فرزندان آدم و حوا
.
.
.
غزلی از من در وب سایت ادبی طغیان به نام شاعرانه ها
یک غزل هم اینجا بخوانید
منتظر نظرات ارزشمند شما هستم
سپاس فراوان
.
.
.
مرغ خانگی
چاق است مرغ خانگی روزگار من!
دل خسته از زنانگی روزگار من!
تن داده به قوقولی غیرت، دلش خوش است
به روح شاعرانگی روزگار من
قد قد قدا کنان به نماز است صبح و شب
پرورده ی یگانگی روزگار من
با آب و دانه گوشه ی عزلت گزیده است
در فکر جاودانگی روزگار من
فکر پریدن از سر او اوفتاده است
چاق است مرغ خانگی روزگار من!
.
.
.
اسما.شارجه.30-اگوست-2011


گاهی نیاز هست با خدای خودت خلوت کنی
رمضان را همیشه دوست داشتم
بخاطر داشتن وحدت زمانی برای اندیشیدن...
یک دوست مسیحی دارم که برای همه دعا می کنه
برای آدمهای خوب که آرامش بیشتری داشته باشن
برای آدمهای بد برای رسیدن به آرامش و بهبودی
نمی دونم جزو کدوم دسته از آدم ها هستم
ولی ته دلم یه حسی همیشه به دنبال آرامشه
آرامشی که جز با یاد او دلها آرام نمی گیرد
دعا کنیم
برای همدیگر
.
.
.
رمضان بر همه مبارک
اسما. اول اگوست2011
اول رمضان 1432
لاک پشت کوچولو گفت : چقدر زمان برای رسیدن آهسته ست ...
زمان از دست لاک پشت کوچولو خسته شده بود...
.
.
.
دلم برای هوای بندر تنگ شده
باید زودتر خودمو به دریا برسونم
و آخرین آرزومو به دریا بگم
دریا با من حرف بزن*.....
.
.
.
شهر من، بوشهر
خُرماپزان بندر بوشهر میرسد
مُرداد باز از آن سر بوشهر میرسد!
گرمای شهر چاره ندارد، عجیب نیست
دریا اگر به بستر بوشهر میرسد!
دریای پاک، ساحل امید، موج عشق!
با مهربانی از در بوشهر میرسد
نام خلیج فارس که گرم و صمیمی است
از اشک دیدهی تر بوشهر میرسد.
بوشهر لاجوردی من! شهر نیلگون!
این شعرها از آن ور بوشهر میرسد!
اسما-شارجه-26جولای2011
* ترانه ای با صدای مهستی
تو مثل منی برف
راه میروی و آب میشوی.
با علمی لدّنی
پنبه بر جراحت سال میگذاری
میبینم اسفند را عصازنان
به سوی بهار میرود.
تو مثل منی برف
آتش را روشن میکنی
تا در هرمش بمیری
یاسهای تابستانی ادای تو را در میآورند
پروانهها که تو را ندیدند
عاشق او میشوند
نکند سرنوشت مرا جائی دیدهئی برف.
ببین زمین به چه روزی درآمد
تو کرک بال ملائکی
طوری بنشین که زمین چند روزی به شکل اول خود در آید.
کاش میتوانستی تابستانها بباری
تا با تنپوشی از برف
برابر خورشید عشوهها میکردیم.
حس میکنم که لشکری از بهشتید
میآئید آدم و حوا را به خانهی اول عودت دهید
لشکری از آب
بر ما که نوادهی آتشیم
حاشا حاشا
من که ندیدهام بشود کاری کرد.
به شادی مردم اعتماد مکن برف
تا میباری نعمتی
چون بنشینی به لعنتشان دچاری.
چیزی در سکوت مینویسی
همهمان را گرفتار حکمت خود میکنی
ما که سفیدخوانیهای تو را خوب میشناسیم.
تو چقدر سادهئی که بر همه یکسان میباری
تو چقدر سادهئی که سرنوشت بهار را روی درختها
مینویسی
که شتکها هم میخوانند.
آخر ببین چه جهان بدی شد
آفتاب را
داور تو قرار دادهاند
و تو با پائی لرزان به زمین مینشینی
پیداست که میشکنی برف.
تا قَدرت را بدانند
با سنگریزه و خرده شیشه فرود آ
فکر میکنم سرنوشت مرا جائی دیدهئی برف.
آب شو
آب شو! موسیقی منجمد!
و بیا و ببین
رنج را تو کشیدی
به نام بهار
تمام میشود.
محمد شمس لنگرودی
برگرفته از وبلاگ استاد شمس لنگرودی
رسالت شاعر
می خواستم
قاتل مشهوری شوم،
سر از شاعری در آوردم
آه اگر این رسالت را بر دوش نداشتم
می خواستم
قاتل مشهوری شوم،
سر از شاعری در آوردم.
.....
باز هم سلام به دوست!
روزهای زندگیتون پر از اردیبهشت!
همچنان منتظر مجوز کتابم هستم و در عین حال چند داستان برای کودک و نوجوان آماده چاپ دارم که دنبال یک ناشر با شرایط مناسب هستم.
ممنون می شم دوستان راهنمایی کنند.
غزلی از من به نام ابرها بخوانید در ماهنامه ادبی طغیان.
کار جدیدی ندارم چون توی هوای امارات شاعری از خاطرم رفته...
سوژه های زیادی برای داستان دارم که سر فرصت روشون کار می کنم.
این روزها مطالعه را به نوشتن ترجیح می دم.
راستی بازی استقلال هم که آبی ها را حسابی شارژ کرد،
این هم شعار من برای استقلالی ها :
گلزن ما حسابیه رنگ لباسش آبیه

ببخشید دیگه شاعرا هم گاهی اینجوری احساساتی میشن و شعار می سازن!
به یاد روزهای خوب دبیرستان و کل کل کردن با بچه های پیروزی!
به یاد همه ی روزهای خوب!
.
.
.
با یک غزل زیبا از علیرضا بدیع شما را به خدا می سپارم :
کاش چون حضرت انگور ببینم خود را
که سرِ دارم و از دور ببینم خود را
جان انگور به جز جام نمی انجامد
در من آن هست که منصور ببینم خود را
مردمان خون مرا هرچه که در شیشه کنند
بیشتر نور علی نور ببینم خود را
سرِ از سینه جدا مانده بگیرم بر کف
در شهیدان نشابور ببینم خود را
نیست شیرین تر از آن خواب که بعد از عمری
صبح برخیزم و در گور ببینم خود را
تو شفاعت کن و بگذار که در رستاخیز
با سر زلف تو محشور ببینم خود را
خرقه ی تنگ جهان در نظر من پشم است!
کاش در پنبه و کافور ببینم خود را...
علیرضا بدیع
برگرفته از وبلاگ علیرضا بدیع
اسما.شارجه.١۴ آوریل ٢٠١١
سلام به دوست
امسال هم مثل این چند سال اخیر بهار با دلتنگی ها آغاز می شه ،
لباس شکوفه اش را تنش می کنه ،
میاد جلوی آیینه ی چشمامون ،
ما هم بهش به به و چه چه می گیم،
٣ ماه می مونه
بعدش هم می ره ...
ولی خدا می دونه
اون بهاری که من منتظرش هستم کی میاد ، ولی حتما و حتما یه وقتی میاد که توی دلها جوانه زده باشه و لبخند روی لبهامون نشونده باشه . توی اون بهار، همه به هم لبخند می زنن و دلها شاده .
در انتظار بهار موعود
دعا کنیم .
.
.
.
تکالیف نوروزی برای غزل دوستان :
وبلاگ آرش شفاعی و شهریوری هایش
وبلاگ علیرضا بدیع و پری هایش
وبلاگ سید مهدی موسوی و جمعه نویسی هایش
وبلاگ فاطمه اختصاری و رقص روی سیم های خاردارش
وبلاگ وحید نجفی و الف میم روزش
وبلاگ صالح دروند و غزلسرایش
وبلاگ مهدی فرجی و هزار اسم قلم خورده اش
وبلاگ سیامک بهرام پرور و شاعرانه هایش
وبلاگ محمد ارثی زاد و یک استکان غزلش
وبلاگ شهرام میرزایی و سکسکه های یک مستش
.
.
.
این همه وبلاگ خوب معرفی کردم در باب غزل
غزلی که من عاشقشم و وفادارش می مونم.
به زودی مجموعه غزل هایم وارد بازار خسته ی کتاب می شه که حسابی فرصت کوبیده شدن پیدا کنه
با دست هایم راه می روم
عنوان مجموعه غزل های من
۶۵ غزل و 2 ترانه
انتشارات داستان سرا
.
.
.
داستانی از من به نام بنفش در وب سایت لیلا صادقی .با تشکر از خانم لیلا صادقی
غزل زن انتظار درنشریه بین الملل شعر زن-تاسیان .با تشکر از مه ناز یوسفی عزیز و سایر همکارانشان
غزلی تقدیمی به پدرم که مربوط به سالهای پیش است ولی دوستان لطف کردند و انتشار دادند :
در روزنامه صبح ایران - آرمان صفحه شانزدهم تاریخ دوشنبه نهم اسفند . با تشکر از محمد ولی زاده عزیز
در پست اسفند ماه وبلاگ وحید نجفی عزیز
.
.
.
یک ترانه بهاریه قدیمی هم از من بخونید و ...همین .
به امید دیدار
.
.
.
یک ترانه برای بهار
خیاط خانوم، قیچی بزن پارچه ی آسمونی رو
پر بکن از دکمه ی سبز، پیرهن مهربونی رو
می خوام برام تازه کنی تن چروک و خسته مو
وصله بزن با گل سرخ دست و دل شکسته مو
یه طرح برام بزن که گل وابشه از دیدن من
پروانه مایل بشه به لذت بوسیدن من
یه جیب می خوام که داخلش ابر و ستاره جا بشه
یه جیب نقره ای که توش جای ترانه ها بشه
خیاط خانوم! به سوزنت عطر گل لاله بزن
موقع دوختن به چشات نور هزار ساله بزن
یادت نره نوبت من اول فروردینه
مشتری ها تو نپرون از جلوی آئینه
اسممو یادت بمونه، خواهر کوچیکت بهار
اگر یه وقت نیومدم، این باشه از من یادگار
.
.
.
اسماء- شارجه- یازده مارچ دوهزار و یازده
نوروزتان پیروز

«...فَسَیَکْفِیکَهُمُ اللّهُ وَ هُوَ السَّمِیعُ العَلِیمُ»(بقره، آیه 137).
خداوند در دفع شرّ آنان ترا کافی است او شنونده و دانا است.
این آیه از کلام الله مجید را همیشه بخوانید
و اما سلام
دو روز رفتم بوشهر و نیرویی تازه کردم و برگشتم
خیلی دلتنگ بودم خیلی زیاد
ممنون از احوالپرسی ها و کامنت ها
یک داستان بخوانید از من به نام فردا بارونه! در وب سایت ادبی دانوش
یک غزل هم اینجا
ببخشید اگه تند تند میام و می رم
وقت ندارم


.
.
.
.
این هم واسه برادرزاده ی عزیزم روشنا :
به زبان انگلیسی بهش می گن آی لاو یو
ولی من بهت می گم :
آی آلبالو !
.
.
.
غزل را هم همین جا بردارید
غروب جدایی
خورشید بین سایهمان ایستاده است،
دارد غروب میکند و شعر میشود
شاید به شیوهی دل شرجی گرفتهاش
یاد جنوب میکند و شعر میشود
او شاهد است روی همین پل کنار آب
قلاب و تور و ماهیمان روبراه بود
هر عصر جمعه خاطرهی خندههایمان
در او رسوب میکند و شعر میشود
تو آسمان خراشی و مخدوش میکنی
آبی آسمان مرا با غرور خویش
با خرده شیشهات به دلم خط که میکشی،
دل سنگکوب میکند و شعر میشود
دل نیست، حس مبهم و گیجیست توی شعر
در یک ردیف و قافیه جان میدهد به من،
مصراع میشود و نمیدانم از کجا
یک فکر خوب میکند و شعر میشود
باید تو را نوشته نوشته رها کنم
در بیت آخر غزلم بیخدافظی
تاریکی آمدهست و خورشید بینمان
دارد غروب میکند و شعر میشود
.
.
اسماء - شارجه - هشتم فوریه دوهزار و یازده

زمان: ٤:۳٤ ب.ظ , جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ | نویسنده: اسماء شریف نژاد